ادامه ی داستان
دنیل با تمام توان میدوید. نفسهایش بریده بود. اطرافش شبیه قبرستانی متروکه بود؛ مه غلیظ، سنگقبرهای شکسته و درختان خشکیده. سایهای سیاه آرامآرام به او نزدیک میشد. پاهایش دیگر توان نداشتند. هر قدمی که برمیداشت صدایی عجیب از دل تاریکی شنیده میشد. ناگهان... «آقای دراگوین... آقای دراگوین...» دنیل چشمهایش را باز کرد.
مامور پادشاه لبخندی زد. دنیل نفس عمیقی کشید. دنیل: معذرت میخوام قربان... انگار کابوس میدیدم. مامور: کابوسها هم بخشی از زندگی هستند. گاهی هشدار میدهند... و گاهی فقط ترس را به یادمان میآورند. دنیل کمی آرام شد. بعد پرسید: دنیل: ببخشید قربان... شما را با چه نامی صدا بزنم؟ مامور لبخندی زد. مامور: دیروز این سؤال را داشتی... امروز وقت جوابش است. من وارن هستم.
صحبت آنها ادامه داشت تا اینکه جاده کاملاً صاف شد. دیگر خبری از چالههای مسیر نبود. از دور برجهای عظیم پایتخت دیده میشد. صدای ناقوسها... فریاد نگهبانان... و رفتوآمد صدها نفر. دروازه عظیم شهر آرام باز شد. کالسکه وارد پایتخت شد. دنیل و ویکتور با حیرت به اطراف نگاه میکردند. وارن گفت: «آقایان... به پایتخت خوش آمدید.»
کالسکه وارد حیاط قصر شد. راهروهای طولانی با فرشهای قرمز پوشیده شده بودند. لوسترهای کریستالی از سقف آویزان بود و تابلوهای بزرگی دیوارها را زینت داده بودند. وارن اتاقهایشان را نشان داد. دنیل وسایلش را روی تخت گذاشت. برای اولین بار احساس کرد زندگیاش وارد فصل جدیدی شده است.
صبح روز بعد... دنیل و ویکتور لباسهای رسمی پوشیدند. وارد کتابخانه سلطنتی شدند. قفسههایی که تا سقف ادامه داشتند، صدها کتاب کمیاب و بوی کاغذهای قدیمی، دنیل را محو تماشا کرده بود. ویکتور مشغول گردگیری شد. دنیل پشت میز چرمی نشست و نوشتن کتاب جدیدش را ادامه داد.
صدای قدمهایی سکوت کتابخانه را شکست. دنیل سرش را بلند کرد. شاهدخت به همراه برادر کوچکش وارد شدند. دنیل و ویکتور احترام گذاشتند. آن دو چند کتاب برداشتند و شروع به مطالعه کردند. ناگهان برادر شاهدخت جملهای را با صدای بلند خواند: «...و آن طلسم، موجودات شیطانی را مهر و موم کرد.» دنیل جا خورد. این دقیقاً جملهای بود که خودش در جدیدترین کتابش نوشته بود. پسرک لبخند زد. «به نظرم آقای دنیل دراگوین بهترین نویسنده پادشاهیه.» شاهدخت هم حرف او را تأیید کرد. لبخند آرامی روی صورت دنیل نشست.
چند دقیقه بعد... ویکتور با خنده گفت: «دنیل... به نظرت کدوممون شجاعتریم؟» دنیل با غرور جواب داد: «معلومه... من.» بحث دوستانهای میان آن دو شکل گرفت. شاهدخت از جای خود بلند شد. دنیل همیشه تصور میکرد همه شاهدختها مغرور و خشک هستند؛ اما رفتار او کاملاً متفاوت بود. شاهدخت لبخندی زد و گفت: «اگر میخواهید بفهمید کدامتان شجاعتر است... من راهش را میدانم.» هر دو ساکت شدند. «سالهاست هیچکس جرئت ورود به غار مرگ را ندارد. اگر واقعاً شجاع هستید، آنجا بهترین آزمون است.»
دنیل و ویکتور با هیجان از کتابخانه خارج شدند. از راهروهای قصر گذشتند و خود را به اتاقشان رساندند. لباسهای مناسب سفر را پوشیدند و وسایلشان را برداشتند. چند دقیقه بعد، در اصطبل منتظر ایستاده بودند. شاهدخت از پلههای قصر پایین آمد و سوار اسب شد. سه نفر، در میان نور عصر، از دروازه قصر خارج شدند. جنگل تاریک، در دوردست انتظارشان را میکشید... پایان چپتر ۲
خیلی خوب بود♡