قسمت دوم فصل سوم...
_چیزی نیست، فقط یک آرامبخش سبکه برای وقتایی که یکم ذهنم مشغوله. خانم والتر با کمی سوءضن و کنجکاوی ابرویی درهم گره زد و پرسید. _چیزی نگرانتون کرده؟. _چیز خاصی نیست، فقط اخبار معمولی!. خانم والتر با وجود عدم باور حرف او پافشاری نکرد و با سکوت جواب او را پذیرفت. در نهایت آسانسور به طبقه همکف رسید و هردو در سکوت به سمت خروجی رفتند. با خروج از ساختمان نگاهی به اطراف کرد و مکث کرد، انگار می خواست که از امن بودن اطراف اطمینان پیدا کند. قبل از اینکه همراه خانم والتر سوار ماشین شود، ایستاد و تصمیمش تغییر داد. _خانم والتر، شما برید. من کاری دارم که باید انجام بدم و خودم میتونم با تاکسی برم.
خانم والتر به رسم ادب تعارفی به او کرد. _بخواهید میتونم برسونمتون. _نه ممنون، من مسیرم یکم طولانی و دوره. با تاکسی میرم. _باشه پس اگر کاری داشتید باهام تماس بگیرید. _چشم، ممنون. خانم والتر سمت ماشین رفت و قبل از سوار شدن برای او دستی تکان داد. او نیز متقابلا دستش بالا برد و لبخند کمرنگی به او از روی ادب زد؛ سپس به راه افتاد تا تاکسی ای پیدا کند. با دیدن تاکسی ای درحال نزدیک شدن دستش بالا برد و به او علامت داد. راننده ماشین را در حاشیه جاده و کنار او آرام آرام نگاه داشت. به سمت در شاگرد راننده رفت و کمی خم شد تا دید بهتری به راننده داشته باشد و سپس مقصد را گفت. _من میخوام به اداره پلیس برم. راننده با لحنی معمولی جواب داد. بدون اینکه هرگونه تصوری از جایگاه شغلی او داشته باشد. _باشه سوار بشید. در عقب باز کرد و سوار شد. راننده دوباره ماشین به جاده هدایت کرد.
از پنجره به بیرون نگاه می کرد و ساختمان های بلند را یکی یکی از نظر می گذراند. بودن در این مکان غریب و اتفاقات عجیبش او را متوجه آن کرده بود که چقدر دلتنگ زادگاهش است و چقدر دوباره دلش لبخند دلنشین مادرش و بوی کوکی های شکلاتی او را ه.و.س کرده است. و اینکه چقدر دلتنگ آ.غ.و.ش هایی که زمانی گرم بودند شده است. بدون اینکه متوجه باشد، این اتفاقات را چنان درون خود ریخته بود که خیلی چیزها را فراموش کرده بود. نفسی از حسرت و دلتنگی بیرون داد. راننده بدون توجه به آشوب احساسی درون او، نگاهش به جاده دوخته بود. *** پس از توقف ماشین و پرداخت هزینه، پیاده شد و جلوی ساختمان ایستاد. تعدادی ماشین پلیس منظم کنار ساختمان پارک شده بودند. مأموران پلیس و افراد عادی هرکدام با انجام وظیفه یا دغدغه پنهان درحال عبور و مرور بودند. کمی فشارش بر روی کیف بیشتر می شود و راه می افتد. با ورود به سمت یکی از باجه ها می رود. ماموری درحال صحبت با تلفن بود و پشت به او روی صندلی چرخ دار نشسته بود. صدایش ملایم و آرام بود؛ گویا که با فرد آشنایی صحبت می کرد. به آرامی درخواستش بیان کرد. _سلام ببخشید من برای ملاقات یکی از زندانی ها اومدم. گوش تیز مامور متوجه او شد و از مکالمه دست نگاه داشت؛ سپس به آرامی مکالمه را با خداحافظی ای محترمانه به پایان رساند. صندلی را به سمت او چرخاند و تلفن را روی میز گذاشت و با چهره ای جدی ولی نه ترسناک روی به او کرد. _بله بفرمائید خانوم!.
او همان ماموری بود که هنگام توقف ماشینش در محل توقف ممنوع که از م.ر.گ بروس ناراحت بود و دستگیری کیل و جلسه دادگاه آمده بود. همان مرد با بدن تراشیده و موهای مرتب مشکی. مرد ابتدا خونسرد بود اما طولی نکشید که او را شناخت. _اوه این شمائید خانم موریس؟. _بله سلام. _چندباری همدیگر دیدیم ولی درست و حسابی باهم آشنا نشدیم، من افسر مایک دانکن هستم. _منم کانا موریسم. _نیازی به تعریف نیست، می شناسمتون. چه کمکی از دستم بر میاد؟. _ اومدم کیل مندز رو ببینم!. افسر از درخواست او با تعجب ابرویی بالا داد. _فکرش نمی کردم که خواستار دیدن اون باشید، آخه کسی معمولا درخواست دیدن مجرمی رو نمی کنه؛ اما بذارید کمکتون کنم.
افسر بلند شد و از اتاقک باجه خارج شد. اندام ورزیده و قد بلندش حالا بیشتر خودنمایی می کرد. _همراهم بیائید. به سمت راهروی دیگر اشاره کرد و راه افتاد و خواهان او شد که دنبالش بیاید. کانا با قدم های سنگین او همگام شد. کنجکاو برای دانستن اطلاعات از کارکن مفقود شده فروشگاه حیوانات کمی سرش را برای دیدن چهره او متمایل کرد و پرسيد. _تازگی از گم شدن کارکن فروشگاه حیوانات شنیدم، راسته؟. _بله!. _خب، تحقیقاتتون در چه مرحله ایه؟. _فعلا در مرحله جستجو هستیم!، تنها مدرک فیلم در پشتی انباری فروشگاهه که گویا یه فرد ناشناس تنها یک جعبه بزرگ رو با موتور میبره. سپس مامور کمی شکاک وسط راه ایستاد و با چهره ای بازجویانه و چشمان تیزبین به او نگاه کرد. _چرا اینقدر کنجکاوید؟.
خیلی خوب بود ! منتظر قسمت های بعدی هستم 🍓✨
چشم
مثل همیشه عالی! منتظر قسمت بعد میمونم🤌🙏❤
فدات♥🌼