ᴍɪsᴛʏ ғᴏʀᴇsᴛ ᴛᴇɴᴛ
خش خش... صدای شاخه های درختان مرده که زیر قدم هایش خرد می شوند را به وضوح می شنود. ترسیده است، پسر بچه بیچاره... درون جنگل مه آلود گم شده و هیچ سر پناهی ندارد. با گام های لرزان تنها بی هدف قدم برمیدارد. مادرش همیشه میگفت « پسر های شجاع هیچوقت نباید گریه کنن. » شاید به همین دلیل است که لرزان، اما بدون توقف به راه خود ادامه می دهد. هر لحظه امکان دارد حیوان درنده ای پدیدار شود و او را شکار خود کند. پسر کوچک زیر لب دعا می خواند و ادامه می دهد. هر چه بیشتر جلو می رود، مه غلیظ تر می شود. آن قدر غلیظ که دیگر حتی جلویش را نمی بیند. پسر بچه به سرفه می افتد، چشمانش را می بندد تا از مه در امان بماند و هنگامی که چشمانش را باز میکند، در جایش خشکش می زند. رو به روی خود یک چادر رنگی رنگی را می بیند. چشمانش را می مالد تا مطمئن شود مغزش با او بازی نمی کند. مه کم کم محو می شود، پسر کوچولو هنوز سر جایش ایستاده است و با بدگمانی به چادر رو به رویش نگاه می کند. چادر رنگی رنگی که به نظر می رسد با وجود سکوت جنگل، همچنان روشنایی خود را در میان تاریکی حفظ کرده است. با تردید به جلو قدم بر میدارد و وارد چادر می شود.
به محض وارد شدن گرمای دلنشینی وجودش را فرا می گیرد؛ اما اگر دقت کند این گرما، آمیخته به سردی وهم آوری است که تنها اندکی از آن خبر دارند. اما پسر بچه این را درک نمی کند. با تردیدی که جای خود را به کنجکاوی داده وارد می شود. غرفه خوراکی های کوچکی در گوشه به چشم می خورد. چراغ آن هنوز روشن است و پاپ کورن های مانده درون آن، تازه به نظر می رسند. در گوشه دیگر چادر، چندین ردیف صندلی زنگ زده چیده شده. گویا خیلی وقت است که این چادر، مشتری های خود را از دست داده است. اما چیزی که نظر پسرک را جلب می کند صحنه نمایش است. پرده نمایشی که همچنان پایین است، گویا در انتظار یک تماشاگر است. پسر کوچولو با کنجکاوی روی صندلی ردیف اول می نشیند. به نظر می رسد که با خود می اندیشد : آیا نمایشی انحصارا برای من ترتیب داده شده است؟ او فکر می کند خاص است و حتما به خاطر هدفی اینجاست. کودکان به طرز غم انگیزی ساده لوح هستند...
مدتی می گذرد، اتفاقی نمیوفتد. پسر کوچولو حوصله اش سر می رود، اما دقیقا زمانی که می خواهد از جای خود بلند شود چراغ ها خاموش می شوند و نور محوی از نور افکن قدیمی صحنه نمایش را روشن می کند. پسر با کنجکاوی سر جای خود می نشیند. زمان نمایش است! پرده بالا می رود، نور صحنه تنظیم می شود، و نمایش آغاز می شود. دو دلقک، به نظر می رسد آن چنان سن و سالی هم ندارند، یکی ماسک خندانی بر صورتش زده است و دیگری برخلاف او، ماسک غم انگیزی بر صورت دارد وارد صحنه می شوند. به دست، پا و سرشان نخ های نمایش بسته شده که از بالا بسته شده اند و به نظر می رسد شخصی آن ها را کنترل می کند. مانند یک نمایش عروسکی با عروسک های بزرگ و عروسک گردانی در پشت صحنه؛ دلقک با ماسک خندان رویش را به سمت دلقک غمگین می اندازد و او را مسخره می کند. دلقک غمگین دستانش را به نشانه گریه روی صورتش قرار می دهد و بر روی زمین می نشیند. دلقک خندان دور تا دور او دایره وار میچرخد و مدام کلمه « عجیب الخلقه » را تکرار می کند. به نظر پسر بچه این ناعادلانه است، اگرچه آن ها عروسک هستند عروسک گردان حق ندارد اینگونه با آن ها رفتار کند.
پسر بچه از جای خود بلند می شود، به سمت صحنه قدم برمیدارد و رو به دلقک خندان می اندازد. دهانش را برای اعتراض باز می کند، اما ناگهان سر جای خود میخکوب می شود. دلقک خندان می ایستد، سرش را به سمت عقب خم می کند و به او زل می زند. پسر بچه متوجه چیز عجیبی می شود. این عروسک، پوستی همانند یک انسان تاکسیدرمی شده دارد. پسر بچه چند قدم به عقب بر میدارد. به دلقک غمگین نگاهی می اندازد. اینیکی اما، به نظر می رسد از چوب خالص ساخته شده است. نور شدیدی ناگهان فضای پشت صحنه را روشن می کند. عروسک های دلقک با ماسک های مختلف نمایان می شوند که روی یکدیگر تلنبار شده اند. نیمی از آن ها، پوستی انسانی بر تن دارند. پسر بچه دستانش را جلوی دهانش می گیرد، او عادتی به جیغ زدن ندارد. دلقک خندان همانگونه که ایستاده بود دستش را به سمت ماسکش می برد و با یک حرکت نخ، ماسک را از صورتش بر می دارد. چهره یک انسان وحشت زده، یا بهتر است بگوییم پوست صورت آن به چوب منگنه شده. دلقک خندان با دستش به دلقک چوبی غمگین و سپس به پسر بچه اشاره می کند. پسر بچه دیگر تحملش را ندارد، به سمت خروجی می دود. اشک هایش سرازیر شده اند، اما درست قبل از آنکه از چادر بیرون برود پایش به سیم نورافکنی که عمدا آن را آن جا قرار داده ام گیر می کند. سیم دور پایش گره می خورد و فرار را برای او ناممکن می سازد. از لحظه ای که وارد جنگل شده بود، داشتم برای این موقعیت آماده می شدم. نخ ها را رها می کنم، از پله ها پایین می آیم و با چا✩قو مورد علاقه ام به سمت او می روم...
کد پرونده : 8779 متهم : آقای ریچارد داوکینز جرم های مرتکب شده : ساختن عروسک های انسانی، چندین فرقه ق✩تل کودکان، اخا✩ذی و فرار از قانون وضعیت روانی : تایید نشده پیشینه : کارمند یک کارگاه چوب بری بازنشسته سابقه : ندارد-دستگیر نشده بود روش اعمال خشو☆نت : کندن پوست قربانی ها برای ساخت عروسک های انسانی، زیرنظر گرفتن تمام قربانی ها چندین هفته قبل از اقدام به قتل روش : قربانی ها را چندین هفته زیر نظر می گرفت، در یک موقعیت مناسب آن ها را بیهوش می کرد و سپس درون جنگل رها می کرد. قربانی پس از به هوش آمدن به یاد ندارد چرا و چگونه کارش به اینجا کشیده شده است. بی هدف راهی مستقیم را می رود تا به چادر متهم برسد در حالیکه متهم او را از ساعت ها پیش می پاییده است. هنگامی که وارد چادر می شود متهم با روش های خود نمایشی را برای هر قربانی ترتیب می دهد. عروسکی که او انتخاب میکند، عروسکی است که قربانی قرار است به آن تبدیل شود. تعداد قربانی های ثبت شده : 162 هدف : نامشخص-تنها به یک کلمه اقرار کرده است : « خب که چی؟ » مجازات : صندلی برقی
آخه با ریچارد داوکینز بدبخت چیکار داشتی ؟
تا جایی که یادمه ریچارد داوکینز دانشمند بود نه قا.تل
اسم فرضی بود و از آواز این اسم خوشم اومد. دلیل انتخابم این بود، وگرنه هیچ توهینی به هیچ شخصی صورت نگرفته.
خسته نباشی اینم مثل بقیه داستانات عمیق و خوب بود🔥
متشکرم.
عالی بود.
من عاشق داستان هایم که توشون سیرک دارن.
پس پیشنهاد میکنم به داستان چرخ سیرک گردان داخل پروفایلم سر بزنید جناب.