ʀᴜsᴛʏ sᴡɪɴɢ
میکو مانند دیگر هم سن و سال هایش نبود. او اعتقاد داشت دید آن ها به زندگی، تنها پوچ و بی هدف است. هنگامی که شش ساله بود، او و پدر و مادرش به شهر دیگری نقل مکان کرده بودند و اکنون که او هفت ساله می شد، مانند همیشه روی نیمکتی در پارک محله نشسته بود و بی هدف به بازی بچه ها نگاه می کرد. تفریح سالم او، آن بود که روزانه به پارک استنفورد بیاید. پارک محلی و معروف شهر. میکو همیشه روی نیمکت می نشست، به بازی دیگران نگاه میکرد، حیوانات را زیر نظر میگرفت و با نگاهش دیگران را قضاوت می کرد. گاهی نیز به مکان مورد علاقه اش در انتهای پارک میرفت تا در سکوت فکر کند. انتهای پارک دو تاب زنگ زده قرار داشت و مشخص بود سال هاست کسی به آن منطقه سر نمیزند. میکو آن مکان را درک میکرد، تنهایی برای او حرف اول را می زد. گاهی در سکوت روی تاب سمت چپ مینشست و تنها تاب میخورد. چرا که تاب سمت راست در بوته ها مخفی شده بود و گویا جزوی از طبیعت آن محیط شده بود. در یک پنجشنبه دل انگیز، میکو که از قضاوت دیگران خسته شده بود تصمیم گرفت به سمت مکان همیشگی اش برود. با هر قدم نسیم خنکی گونه اش را نوازش میکرد. هنگامی که به چند متری تاب های زنگ زده رسیده بود ناگهان سر جایش خشکش زد.
مردی را دید که سرش را پایین انداخته و روی تاب سمت راست نشسته است. پاهایش در بوته فرو رفته بود و تنها نیمه بالای بدنش پیدا بود. دو دست او، دو لبه زنجیر تاب را گرفته بود و با جریان باد به آرامی عقب و جلو می شد. به نظر میرسید تنها در سکوت، آن مکان را انتخاب کرده. میکو مردد در جایش ماند و آن صحنه را زیر نظر گرفت. چند دقیقه گذشت، مرد همچنان بی حرکت روی تاب نشسته بود. به نظر میرسید خوابیده باشد، میکو در نهایت تصمیم گرفت به آرامی به سمت تاب سمت چپ برود. تاب سمت چپ حدودا نیم متر با تاب سمت راست فاصله داشت، پس اگر خطری میکو را تهدید می کرد او می توانست به سرعت فرار کند. همچنین تا مرد می خواست پاهایش را از درون بوته بیرون بیاورد خیلی طول می کشید. میکو نفس عمیقی کشید، به آرامی بر روی تاب نشست و چشمانش را به مرد دوخت. هیچ حرکتی مشاهده نمیشد. انگار نه انگار که مرد متوجه شده باشد. میکو که اندکی خیالش آسوده شده بود به آرامی مثل همیشه شروع به تاب خوردن کرد. در سکوت تنها صدای قیژ قیژ زنجیر تاب زنگ زده به گوش میخورد. اما به نظر نمیرسید این موضوع، مرد را آزار دهد. سرش را همچنان پایین گرفته بود و گویا در خواب عمیقی فرو رفته بود. میکو اهمیتی نداد و به کار خود مشغول بود. چند ساعت گذشت، میکو صحیح و سالم تاب میخورد و مرد هم بی حرکت در خواب عمیقی فرو رفته بود. پس از مدتی، میکو تصمیم گرفت به خانه برگردد. پس از روی تاب پایین آمد و نگاهش را به مرد انداخت. سپس با حالت معذبی زمزمه کرد : -خدانگهدار و به آرامی آن مکان را ترک کرد. اگرچه حس کرد مرد هوم کوچیکی در پاسخ به او گفته بود، یا شاید هم تنها زمزمه باد بود که او را فریب می داد. برای میکو اهمیتی نداشت، او تنها قدم هایش را تند تر کرد تا زودتر به خانه برسد.
روز بعد میکو تصمیم گرفت دوباره مقداری تاب بازی کند تا ذهنش را آرام کند. هنگامی که مجدد به مکان همیشگی اش برگشت خشکش زد. مرد دیروزی، امروز هم روی تاب سمت راست نشسته بود. باز هم سرش را پایین گرفته بود، اما اینبار به نظر می رسید هوشیار است. میکو به آرامی به سمت تاب سمت چپ رفت و بر روی آن نشست. به مرد نگاهی انداخت و پس از چند دقیقه سکوت زمزمه کرد : - روز بخیر سپس منتظر ماند، اما جوابی دریافت نکرد. میکو نفس عمیقی کشید و شروع به تاب خوردن کرد. امروز، او تصمیم گرفته بود کمی صحبت کند. گاهی این کار را می کرد تا ذهنش را آرام کند. همچنین او مناظره با بزرگتران را ترجیح می داد. زیرا بچه ها، حرف های او را درک نمی کردند. میکو برای شروع با چیزی سطحی مانند آب و هوا شروع کرد. تصمیم داشت بحث را برای خودش باز کند و دیدگاه مرد کنارش را نیز بداند. هنگامی که مرد سخن نگفت میکو ادامه داد. او راجب اتفاقات و هدف زندگی با مرد سخن گفت. می توانست حس کند که مرد گاهی در جواب او «هوم» را زمزمه میکرد. نشانه ای از رضایت؟ میکو آن را در نظر گرفته بود. پس از مدتی، میکو بار دیگر از تاب پیاده شد، با مرد خداحافظی کرد و به خانه برگشت.
سه روز گذشت و میکو هر بار که به سمت تاب میرفت، مرد نیز آنجا بود. میکو از سختی های زندگی سخن گفت، از آنکه بچه ها او را درک نمیکنند، از زندگی بی رحم و زمانه ناجوانمرد. مرد نیز، در سکوت گوش میداد. به نظر میکو او شنونده خوبی بود. امروز نیز، میکو راجب سختی های شغلی پدرش صحبت می کرد. - نمیدانم چرا پدرم از این شغل انصراف نمی دهد. هر روز کار می کند تا اجاره خانه را در آورد، اما در نهایت همیشه از مامان پول قرض می کند. دلم برایش می سوزد. میکو سرش را به نشانه تاسف تکان داد و نگاهش را به طرف مرد متمایل کرد. - درک میکنی دیگه، نه؟ میکو انتظار داشت که مرد همچنان سکوت کند، هیچ انتظار نداشت که مرد سرش را بالا بیاورد، به سمت او بچرخاند و لبخند محوی بزند. میکو خشکش زد، چشمانش را مالید و مرد را دید که دوباره سرش را پایین انداخته. - هاه... دیگه داشتم مطمئن میشدم که شما تنها در تصورات من هستید جناب. میکو سرش را تکان داد و ادامه داد. طبق معمول پس از پایان صحبت هایش از مرد خداحافظی کرد و به سمت خانه روانه شد.
امروز، میکو بار دیگر تصمیم گرفت که به پارک برود. اینبار او به جای اینکه اول به سمت نیمکت همیشگی اش برود و بعد به سمت مکان همیشگی، تصمیم گرفت مستقیم به سمت تاب ها برود. وقتی به آن جا رسید از تعجب سر جای خود میخکوب شد. دور تا دور تاب ها را با نوار های زرد رنگ پوشانده بودند. چند افسر پلیس در گوشه ای مشغول بحث بودند و عده ای تاب سمت راست را بررسی می کردند. مرد هنوز روی تاب نشسته بود و سرش رو به پایین بود. میکو با کنجکاوی به سمت یکی از افسر ها رفت. - وقتتون بخیر، میشه لطفا توضیح بدید چه اتفاقی افتاده؟ افسر با تعجب نگاهش را به میکو دوخت. یک پسر هفت ساله با این نوع مدل حرف زدن که به بزرگسالان شباهت داشت، او را مورد خطاب قرار داده بود. + کوچولو، تو اینجا چیکار میکنی؟ اینجا خیلی خطرناکه. میکو هوفی کشید و دست به سینه ایستاد. - من از سنم بیشتر میفهمم. الان هم اینجام چون اون مرد تنها شخصیه که داخل این پارک منو درک می کنه. هر روز میومدم اینجا و باهاش صحبت می کردم. شما مزاحم شدید. افسر با حیرت به او خیره شد. + هر روز؟ نگاه افسر تغییر کرد، به سمت تاب ها نگاهی انداخت و به میکو اشاره کرد. + چند روزه که این مرد اینجاست؟ - حدودا شش روز، چرا؟ افسر مردد ماند، سپس نگاهش را به چهره مصمم میکو داد و هوفی کشید. + برو و خودت ببین... فقط امیدوارم تاثیری روی حالت نزاره.
میکو با کنجکاوی به سمت تاب ها قدم برداشت. هنگامی که نزدیک تر شد، در جایش میخکوب شد. دو طرف دستان مرد که به نظر میرسید زنجیر های فلزی را محکم گرفته بودند چسب خورده بود. گویا او را مستقیم به زنجیر ها وصل کرده بودند. پاهایش در بوته ها پیچ خورده بود و گویی خشک شده بود. سرش پایین بود، نه به خاطر آنکه خسته، ترسیده و یا شرمسار بود. او، شش روز پیش مرده بود. میکو نفسش را در سینه حبس کرد. چطور ممکن بود؟ و اگر آن مرد نزدیک به یک هفته بود که مرده بود، پس آن کسی که آن شب سرش را به سمت او چرخانده بود و لبخند زده بود چه کسی بود...
چه زیبا نگاشتین بانو🥲✨
متشکرم، متن های شما هم بسیار زیبا هستند.
لطف دارین^^☆
مثل همیشه خیلی خوب بود لومی عزیز🫴🏻🍃
ممنونم از شما.✩
خیلی دلتنگ این سردرگمی و افکار بعد از خوندن پستهای شما شده بودم😭
عجب، خوشحال شدم شنیدم متشکرم.⭐
عالییی بودد🌷🌷👍🏼👍🏼
ممنونم
🎀🎀
چه عجب دوباره برگشتی🗣🔥
بله، شرایط اومدن به تستچی رو مدتی نداشتم. متشکرم⭐
وای زیادی قشنگ بود🌚
متشکرم🌟
فدایت😃
خیلی قشنگ بود
به شدت کنجکاو شدم
ادامه نداره؟!
ممنونم، خیر. داستان هایی که میزارم تماما تک پارتی هستن.⭐
نخستتت ؟!
عه دوباره کاربر دسته داستان مورد علاقم پست گذاشته و با اینکه توی پست هام کلی ازش نام بردم هنوز چیزی نگفته و فالوم نکرده🐥✨😚
اوه، متاسفم ندیده بودم. حدودا دو ماه آفلاین بودم.