در آغوشش به دنبال کمی گرما بود اما آنچه پیدا کرد، سردی دستهایی بود که فقط وانمود به ماندن میکردند. دلش میخواست سرش را تکیه دهد و برای چند لحظه از جنگیدن دست بکشد، اما شانهای که انتخاب کرده بود پناه نبود، تنها ایستگاهی موقت برای خستگیهایش بود. او به دنبال آرامش آمده بود، به دنبال جایی که نفس بکشد، اما میان آن آغوش بیشتر از همیشه تنهایی را حس کرد. و همانجا فهمید بعضی آغوشها نه برای ماندن، بلکه برای یاد گرفتن رفته اند.
کودک درونم را در آغوش کشیدم زمانی که فهمیدم هیچکس قرار نیست برایش مادری کند، هیچ دستی برای پاک کردن اشکهایش دراز نمیشود جز دستان خودم. او را بغل کردم، با تمام ترسهای کوچکش، با تمام شبهایی که بیصدا گریه کرده بود و صبحها وانمود کرده بود قوی است. به او قول دادم دیگر رهایش نکنم، دیگر نگذارم در سکوت گم شود یا میان شلوغی آدمها نادیده گرفته شود.
گفتم: اگر بمانی... می مانم... تا ببینند... حسودی کنند... و بمیرند...:) ماندم... نماندی... دیدند... مسخره ام کردند... و خندیدند...:)🖤 1404/05/27

بازی آرژانتین مصر. تلوزیون رو از دقیقه ی 78 روشن کردم. دیدم عقبه!!!!! داشتم دعا میکردم مثل نیمار و رونالدو نشن که همون موقع مسی ارسال کرد و رومرو گل زد.خیلی خوشحال شدم. بعد از حدود 5 یا 6 دقیقه دوباره مسی ارسال کرد و لائوتارو مارتینز هد زد و برگشت که مسی یه شوت والی زد و گل! دقیقه 92لائوتارو ارسال کرد و انزو فرناندز ، گلللللل!!!!!خونمون رفت رو هوا از خوشحالی. خدارو شکر کردم که از سه ستارمون تو اسمون یکیش خاموش نشده!

یکی از غم انگیز ترین لحظه ها؟ شاید اون موقع که این تصویر روی صفحه گوشی هامون ظاهر شد:)...
۴ سال پیش (موقع جام جهانی) یه بچه ۷ ساله بهم گفت فردا قراره نیمار و مسی و رونالدو بیان خونه ما😐 منم نزدم تو ذوقش فقط گفتم آهان

خاطره روز آزمون سمپاد و نمونه خودم=اولین انباکسم بود 😂 خیلی با کلاس انباکسم کردم بعدشم که.... 🥱😁😂