چیزی میان یک رقص بیصدا، یک تبسم ترکخورده، و پرسشی که پاسخش از پیش آشکار است. ببویی، یا نبویی؟
صدای شیپوری نرم و غریب، چون مخملی که در ظلمت تقدیر پاره میشود، در میدان خالی شهر پیچید. کارناوال بود؛ اما نه آن کارناوال که در حافظه کودکان با نبات و نور گره خورده است. این یکی، جشنی بود برای چیزهایی که هرگز اجازه زاده شدن نیافتند. نخستین پرسهزن، چهرهای از مهتاب رنگپریده و خندهای سرخ داشت که تا بناگوشش شکافته بود-خندهای که در حقیقت داغی کهنه بود، جاودانه شده در هیئت نقشی ابدی. دومی با کفشهایی فراخ بر سنگفرشهای خیس از مه گام میزد و از جیبهای بیانتهایش حبابهایی شفاف بیرون میکشید. درون هر حباب تصویری معلق بود: کودکیِ گمشدهاش با بادبادکی که باد هرگز نیامد، نخستین دروغ کوچکی که گفته بود، نزدیکیای که هرگز رخ نداده بود و حال در شیشهای محبوس به تماشای ابدیت نشسته بود. حبابها که میترکیدند، چیزی در هوا میماند-نه صدا، نه بو، که تپشی خفیف از فقدان، چون رد اشکی که بر گونهای خشک شده باشد.
در مرکز میدان، چرخ و فلکی از اسکلت پرندگان میچرخید-پرندگانی که روزی آواز میخواندند و اکنون استخوانهایشان گرد محور نیستی میچرخید. چرخ نه با موتور، که با آوازی غمگنانه کار میکرد و بادبانهایش از حسرت بودند. بر آن، پیکری ژولیده نشسته بود با چشمانی از دو دکمه مرواریدی که روزگاری بر جامهای شبرنگ درخشیده بودند و حال تنها دو گودال بینور بودند، دو پنجره بسته به سوی هیچ. دهانش بیصدا کلمهای را تکرار میکرد که نه شنیده میشد، نه فهمیده: "تقصیر..." و هر بار که چرخ میچرخید، گویی تمام گناهان ناکرده جهان را با خود میبرد و باز برمیگرداند، چون جزر و مدی از اخلاق. سپس آرامترین این قبیله بیقرار، با گلی پژمرده در دست از راه رسید، چون خاطرهای که بیدعوت از پلههای ذهن بالا میآید. آنقدر نزدیک ایستاد که بوی پژمردگی گل-بوی وداعهای بیدلیل و عشقهای بیجرعت-چون عطری تلخ به مشام میرسید. گل را به سوی تماشاگر گرفت و پرسید: "ببویی، یا نبویی؟" سوالی که پاسخش پیشاپیش در رگبرگهای خشکیده گل نگاشته شده بود. تماشاگر دریافت که این گل، چیزی نیست جز همان خنده سرخ اولی، که اینک به دست تقدیر پژمرده است.
و ناگاه، همگان با اشارهای نامرئی از جانب خود شب، به رقصی بیصدا درآمدند-رقصی که نه برای جشن، که برای به خاکسپاری معنا بود. دستها در هوای گرگ و میش طرح پرسشهایی بیپاسخ میکشیدند، چون خطوطی که بر آب نقش میبندند، و پاها بر زمین نمناک نقطهچین راههایی که هرگز به مقصد نمیرسیدند. در این میدان واژگون، آنجا که منطق چون شیشهای ترکخورده فرو میریخت و همه چیز ممکن مینمود، هیچ چیز اهمیت نداشت. و این بیاهمیتی، چنان عمیق و باشکوه بود، چنان سرشار از زیبایی هولناک، که به هیئت اندوهی غریب در سینه تماشاگر لانه کرد. اشکهایش بیاجازه بر گونهاش لغزیدند، نه از غصه، که از تماشای جلال محض نبودن، از شکوه اندوهبار پوچی که اینک رقصان و خاموش از برابرش میگذشت.
سکوتی که پس از رفتنشان در میدان پیچید، از هر صدایی پرطنینتر بود. گویی جهان نفس در سینه حبس کرده بود تا این فقدان عظیم را هضم کند. خاکستر یک خنده خاموش، نرمنرمک چون برفی سیاه بر سنگفرشها نشست. و تماشاگر ماند، تک و تنها، با پرسشی که رقص آن پیکرهای رنگباخته در قلبش کاشته بود و حال چون بذر گلی ناشناخته در خاک اندوه جوانه میزد: آیا خنده ما نیز بر چهره بیانتها و خاموش کائنات، همینقدر غریب و بیرنگ نقش بسته است؟ آیا ما نیز بازیگران نقشی از پیش نگاشتهایم در کارناوالی که پایانش بازگشتی ابدی به سکوت است؟ و آنگاه، با غرابتی آشنا، چون کسی که در آینه چهرهای بیگانه میبیند، به خنده سرخ نقش بسته بر سکوت خیره شد و دیگر ندانست که تماشاگر است، یا خود نیز یکی از آن نقاشیهای جانگرفته، رقصان در این کارناوال بیپایان. شاید هر دو. شاید هیچکدام.
کارناوال نبودن؛ سکوت سرخ به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط پری☆
مچکرم بانو")
کارناوال نبودن؛ سکوت سرخ به لیست ويژه افزوده شد.
توسط شیبال سکی
مرسییی
کارناوال نبودن؛ سکوت سرخ به لیست هنر نوشته ها افزوده شد.
توسط LostCharacter📴
ممنونمم:)
کارناوال نبودن؛ سکوت سرخ به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط ɴɪᴅᴏᴄʏᴛᴇ
سپاسگزارم")
زيبا بود و به احساسات و مواردى اشاره داشت كه توصيفش اسون نبود.
قلم زيبا و مجذوب كننده تونم فضاى كارو دربر گرفته بود
خیلی قشنگ بود لذت بردم✨
نظر لطفته:)
خسته نباشی!
مچکرم🌚
خیلی قشنگ بود ..
ممنونم:)
عالی بود>
مچکرم:)