هزارتوی خود؛ جستجوی حقیقت در حلقههای بی پایان تکرار.
در پس پرده آنچه عینیت مینامند، دالانی از جنس تکرار و پژواک گشوده میشود. موجودی که نامش را نمیتوان بر زبان آورد، در میان دایرههای هممرکز این هزارتوی قرمز و سفید ایستاده است. او نه مسافری است که مقصدی داشته باشد و نه تماشاگری که در پی معنا باشد. او صرفا کانون خالی یک مارپیچ است؛ نگاهی که از میان حلقههای متوالی بیپایان، به پوچی آغازین خویش خیره شده است؛ گویی خویشتن خود را در انتهای تونلی میبیند که هرگز به آنجا نمیرسد.
در این قلمرو، همهچیز رخوت یک رویای سنگی را دارد. چرخدندههای وهمآلود، در سکوت یک کابوس بیداری، بیآنکه جنبشی داشته باشند، به گردش در میآیند. چهرههای سپید متجانس، چون زائدههایی از ذهن معصوم و دیوانهوار یک خودکار، بر مدارهای فلزی ردیف شدهاند؛ گویی زمان نه گذشته و نه آینده، بلکه صرفا در تکرار اسیرکننده یک چرخه، ابدی شده است. این، پرده نمایش عروسکی است که سایهاش از خودش بزرگتر است و تماشاگرانش، همان عروسکهایی هستند که به تماشای خود نشستهاند؛ حلقهای بیپایان از نگاههایی که به بیرون خیره شدهاند، اما درون را میبینند.
سپس، تابلوها و درهایی از الوار کهنه پدیدار میشوند، که بوی گامهای بهجامانده دوران کودکی را با خود دارند. اسباببازی بیجان چوبی، در مرکز دایرهای دیگر، چرخشی ابدی را حکایت میکند؛ اما این چرخش، هیچ صدای جغجغهای ندارد، جز ناله خفه زنگار حافظه. موجود غایب، در برابر این در فرسوده میایستد؛ در بستهای که نه برای ورود، که برای مواجهه با انعکاس بیپایان حفرههای شناخت است. دستانی از جنس حسرت، چون تندیسهایی از گچ، از دیوارها بیرون زدهاند تا چیزی را لمس کنند که همواره در دسترس است، اما هرگز در اختیار نیست؛ حقیقتی که در پس چندین لایه چوب و رنگ، پنهان شده است.
و در شلوغی این نمایشگاه ابدی، قفسههایی با درهایی گشوده، پیکرهایی خفته را در خود جای دادهاند. این پیکرها، نه زندهاند و نه مرده؛ آنها پوستههای تهیشده حقیقتهای چندگانهاند که در چارچوب یک عروسکخانه غولآسا، به هزارتوی حیرت خویش پناه بردهاند. چراغهای سقفی، نه روشنایی، که سایههای واژگون را بر این پیکرهها میتابانند. این موجود وهمی، در جستجوی "خود" نیست؛ او صرفا در حال تماشای شکستگی آینههایی است که هر قطعهشان، روایتی متفاوت از یک واقعیت تکهتکه را به او بازمیتاباند. او دریافته است که جهان، این اتاق بیدر و پنجره، نه ابزاری برای زندگی، که معمایی است برای تماشا؛ معمایی که پاسخ نهایی آن، در آخرین حلقه مارپیچ، بهانتظار او نشسته است. و او، با نگاهی که از میان حفرهها مینگرد، اعلام میدارد که حقیقت، چیزی نیست جز تاخیری ابدی در میان دایرههای تکرار.
مارپیچ نگاه؛ تاخیر ابدی به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط ناراحتمبریدپستم
مچکرمم:)
مارپیچ نگاه؛ تاخیر ابدی به لیست لیست منتخب افزوده شد.
توسط hasti
مچکرم بانو"))
فوق العاده ای مثل همیشه😭🛐
مرسییی:)
خسته نباشی، عزیزکم.
مثل همیشه اینم عالی بود🙂↕🛐🛐
ممنونممم:)
بسیار خرسندم که خوشت اومد:))
واو خسته نباشیی خیلی خیلی خوب بود مثل تمام نوشته هات
مرسی عزیزجانم لطف داری:))