سلام رفقا امیدوارم حالتون عالی باشه.. اومدم با یک پست جدید در مورد الهه یونانی مورد علاقهام پرسفونه.. در پست «افسانههای یونان: دمتر» هم به پرسفونه اشاره هایی داشتم.. بزن بریم!
پرسفونه یا پرسفون در افسانههای یونان دختر زئوس و دمتر، و ملکهٔ جهان زیرین و همسر هادس (خدایمردگان) هست. او را کورئه (دوشیزه یا دختر) هم نام میبرن. هومر اون رو به صورت شاهزاده خانمی باشکوه، معظم، نیرومند و مهیب و به شکل بانویی هراسناک، معزز، محترم، متبرک و شاهانه توصیف میکنه که لعن و نفرینهای زندگان رو در مورد ارواح مردگان به اجرا درمی اورده. اون از طریق ربوده شدنش توسط هادس، و بعد ازدواجش با اون تبدیل به ملکهٔ عالم زیرین و جهان مردگان شد. رومیها پرسفونه رو با نام پروسرپینا میشناختن. نام اون به معنی «کسی که نور را نابود ساخت» هست..
هنگامی که پرسفونه، دختر دمتر، در میان مرغزارها همراه بقیه دوستاش بازی میکرد، زمین گلی عجیب رو سر راه اون بوجود اورد. این گل عجیب که نرگس نام داشت، هدیهٔ گایا (مادر زمین) به هادس (حاکم مطلق سرزمین ارواح) برای پرسفونه بود. زیبایی این گل به اندازهای بود که بقیه رو بیاختیار به ترس آمیخته با احترام دچار میکرد و قدرت خدایان یا قدرتی مافوق طبیعت رو به نمایش میگذاشت. عطر گل اعجابانگیز بود؛ و تمام آسمان و زمین رو معطر و در خودش غرق کرد؛ ولی حیله و وسوسه ی شیطانی از سوی هادس برای جلب نظر پرسفونه بود.
پرسفونه فریاد زد و مادرش را صدا زد، اما هیچکدام از خدایان و نامیرایان صدای اون رو نشنیدن و تنها هکات و هلیوس (ایزد خورشید) صدای اون رو شنیدن و شاهد این ربوده شدن بودن. تپهها صدای گریهٔ پرسفونه رو در فضا انعکاس دادن، و دمتر صدای اون رو شنید و در جستجوی دخترش مثل پرندهای بر بالای دریاها و زمین پرواز کرد، اما هیچکس (نه انسانها، نه خدایان، نه پیامرسانان، از جمله مرغان و پرندگان) حقیقت رو به اون نگفتند. وقتی که آتنا و آرتمیس، دوستان پرسفونه، به اون مرغزار رسیدن، شکاف زمین به هم اومده بود؛ اون گل عجیب هم ناپدید شده بود، و چیزی از پرسفونه به جز سبد گلش باقی نمونده بود. اون زمان که پرسفونه سوار بر ارابهٔ هادس بود و زمینهای آباد و دریاهای تندآب و حتی هلیوس رو سوار بر ارابهاش در آسمان میدید، به این امید بود که کسی صدای فریادش را بشنود، اما هنگامی که یکی از فرشتگان دریایی به نام سیانه در مقابل هادس مقاومت کرد و خواست مانع ربودن پرسفونه بشه، هادس ضربهای به زمین وارد کرد و دل زمین رو شکافت و با پرسفونه به داخل ژرفای سیاه و هراسانگیز زمین وارد شد.
تاریکی شب هم مانع جستجوی دمتر نشد. اون طبق سنت کهن، دو مشعل از شعلههای کوه اتنا رو روشن کرد و 9 روز در جهان سرگردان به دنبال پرسفونه گشت، و همه برکات حیاتبخش رو از بین برد و به زمین فرمان داد تا از جوونه زدن و رشد بذرهایی که داخل خود داشت، امتناع کنه. پس از این، تمام حاصلخیزی زمین از دست رفت و به زمینهای بایر و بیآب و علف تبدیل شد. سرانجام هلیوس آشکار کرد که چه اتفاقی افتاده. دمتر خیلی خشمگین شد و خودش رو در تنهایی اسیر کرد، و بدین ترتیب زمین، حاصلخیزی خود رو از دست داد. زئوس با دانستن این که این موضوع بیشتر از این نمیتونه ادامه پیدا کنه، هرمس رو نزد هادس فرستاد تا پرسفونه رو آزاد کنه. هادس با بی میلی این درخواست رو قبول کرد. اما قبل از اینکه پرسفونه اونجا رو ترک کنه، یک انار خورد، و ناچار بود نیمی از سال رو پیش هادس در جهان زیرین باشه و نیمی رو پیش مادرش روی زمین. وقتی پرسفونه پیش هادس هست، دمتر دست از کار میکشه و به گیاهان اجازهٔ رشد نمیده و به گوشه ای میره و منتظر بازگشت دخترش میمونه و با بازگشت پرسفونه، دوباره به جهان میپردازه و از زمین گیاه رشد میکنه و جهان دوباره بارآور میشه. صدای پای پرسفونه که نزد مادرش بازمیگرده، برای زمین و گیاهان و حیوانات و جانوران اون مثل پیک بهارست. در جهان زیرین پرسفونه هم ملکه ست و هم راهنمای ارواح مردگان....
و در نهایت فقد یک سوال باقی میمونه.. پرسفونه چطور و چرا انار رو خورد؟ بعضیا میگن از روی فشار روانی.. بعضیا میگن وقتی در خیالاتش غرق بوده اونا رو خورده.. بعضیا هم میگن هادس، پرسفونه رو فریب داد تا انار رو بخوره.. و افرادی هم هستن که میگن موقع خروج یک فرد ناشناس انار رو به پرسفونه میده..
با تشکر از ناظر
دوستان متاسفانه «افسانههای یونان: دمتر» هنوز در صف بررسی هست..
عالییی!
ممنونم
عالی بود خسته نباشی 🌌
در مورد اسلاید آخر بنظر من پرسفونه از این قانون جهان زیرین که اگر کسی چیزی از اونجا بخوره نمی تونه جهان زیرین رو برای همیشه ترک کنه ، خبر نداشته و هادس هم میدونسته برای همین انار رو به اون تعارف میکنه
خوشحالم که باهامون در میونش گذاشتی:)
این هم ممکنه پایان این افسانه رو رقم زده باشه..