"خاطرات تاراس،مرگ تدریجی" درود و صد دروددد✨🎀 پارت سوممو تموم کردم..و امیدوارم قشنگ شده باشههههه😊🍓 بریم؟؟ بریممممم🌱✨
هوا تاریک بود؛چونان که دیگر چشم چشم را نمیدید.ولی سایمون به دیدنم آمده بود چون معتقد بود زیبایی در تاریکی نهفته است؛ولی دیده نمیشود و باید آن را یافت کرد.آمده بود تا به گل خودش"زیبایی کلام اقیانوس وارم"را کشف کند. کمی از قهوه ای که برایم ریخته بود را نوشیدم و سر کلام را باز کردم؛پرسیدم:سایمون..در نظر تو انسان ها چه زمانی میمیرند؟؟ او که گویی منتظر تلنگری گرچه کوچک از سوی من بود،به سرعت پاسخ داد:زمانی که دست ها ثابت شوند؛گوش ها دیگر نشنوند؛دهان دیگر نخورد؛زبان دیگر چیزی نگوید؛مغز دیگر دستوری ندهد؛چشم ها خیره بمانند؛قلب از حرکت بایستد و-
حرفش را چون شیشه ای شکستم و گفتم:نه"مرگ"فقط پایان زندگی نیست که دیگران میبینند؛مرگ فقط ثابت شدن دست ها،نشنیدن گوش ها،نخوردن دهان،سخن نگفتن زبان،دستور ندادن مغز،خیره ماندن چشم ها،و توقف قلب نیست...من"مرگ انسان"را در نومیدی و سرخوردگی میبینم- سایمون مانند کودکی بی طاقت که به دنبال مادرش میگشت،رشته درهم تنیده ی کلامم را نخ کش کرد و پرسید:یعنی هر کس که ناامید شود و خود را شکست خورده ببیند"مرده"است؟!
جواب دادم:نه منظورم از"مرگ"عدم وجود انسان نیست،نه زمانی که روحش وجود نداشته باشد؛منظورم زمانی است که روح انسان خود را محکوم به بی حسی کند..خود را اجبار به سنگدلی کند..و این زمانی اتفاق می افتد که شخصی دیگر امیدی به برگشتن دوستش نداشته باشد؛دیگر ذره ای علاقه از معشوقش دریافت نکند؛که از خانواده اش طرد شود... "مرگ تدریجی" ..."مرگ تدریجی" انسان دقیقا مثل پژمرده شدن گلی است که دیگر به آن آب ندهیم یا نور آفتاب را از آن دریغ کنیم.دقیقا مثل خشک شدن دریاچه آبی ست،از نور بسیار آفتاب.دقیقا مثل حسی است که انسانی دلتنگ دارد از نگریستن به غروب آفتاب.
دقیقا مثل جوهر پس دادن تدریجی و آهسته خودکاری ست با این تفاوت که..- سایمون میان کلامم گفت:که"مرگ تدریجی"نخ کش شدن آرام و آهسته ي روح انسانی ست از غم،ترس،نومیدی،اضطراب و احساسات بد.. گفتم:دقیقا...دقیقا مثل ردی ست که زغال روی کاغذ می گذارد و ذره ذره تمام می شود...پس بیا جمله زیبا را به عنوان پایان موضوع انتخاب کنیم...:
یه تست خیلی متفاوت و عمیق و زیبا :)