درود💘 به پارت سوم داستان جنایی نقاب بی نقص خیلی خوش اومدید✨️ بفرمایید اسلاید بعدی🎀
مینجی با همان حالت نیمه شوخ، اما با نگاهی که از زیر لایه شوخی، جدیتی عمیق در آن نهفته بود، پرسید: «چه فیلمنامهای؟ جنایی؟ عاشقانه؟ یا علمی تخیلی؟» لی یون خودکار را روی میز رها کرد و با آرامشی هدفمند از جا برخاست. قدمهایش روی کفپوش اداری چنان بیصدا میلغزید که گویی بر روی لایهای از یخ گام برمیدارد. کنار میز مینجی رسید، کمی خم شد و با نوک انگشت اشاره، لبه سرد فنجان قهوهاش را لمس کرد. «فیلمنامهای که قهرمانش، درست در برابر دیدگان همگان، پنهان شده است. آنقدر ماهرانه که هیچکس، حتی هوشمندترین تماشاگران، نمیتوانند دریابند که خودِ قهرمان، در حال چیدن صحنههاست.»
مین جی نفس را در سینه حبس کرد. لی یون چنان نزدیک بود که رایحه تلخ و مرکباتی ادکلنش را با تمام وجود حس میکرد. همیشه میپنداشت این بو، ساده و دلپذیر است؛ اما حالا، در این فاصله چند سانتیمتری، چیزی در آن پنهان بود که نفس را در گلو میبست؛ چیزی شبیه به سرمای فلز، که پشت آن عطر گرم، خودنمایی میکرد. «لی یون، داری شوخی میکنی؟» لی یون عقب کشید. لبخندش بازگشته بود؛ همان لبخند همهپسند و بینقص، چنان بیخیال که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار که چند ثانیه پیش، بازدم سردش بر گردن مینجی ننشسته باشد. «آره، شوخی میکنم. بیا برویم خانه مقتول، کانگ سوک جین.»
(خانه کانگ سوک جین، ورودی اصلی) باران که فروکش کرده بود، شهر را در مه غلیظ بعدازظهری پاییزی محاصره کرده بود. خانه مدرن در منطقه گانگنام، با دیوارهای شیشهای و خطوط هندسی دقیقش، همچون مجسمهای یخی، تنها و منزوی در میان مه ایستاده بود. لی یون و مینجی از در اصلی وارد شدند. افسر نگهبان با احترامی که تنها سزاوار لی یون بود، کلیدها را تحویل داد و گفت: «کارآگاه لی، همه چیز همانطور است که دیروز بود؛ دست به چیزی نزدیم.» لی یون بیآنکه پاسخی دهد، مستقیم به سمت پلهها رفت. مینجی نیز در پی او راه افتاد، در حالی که قدمهایش روی سنگهای سفید پله، صدای کشیدهای بر جای میگذاشت. با باز شدن در اتاق خواب، سکوت سنگین فضا همچون موجی از جنس پشم، به صورتشان برخورد کرد. تخت مرتب بود؛ ملحفههای سفید، بیچین و چروک، صاف و سرد بر روی تشک کشیده شده بودند. جای جسد روی تخت، با نوارهای زرد صحنه جرم مشخص شده بود؛ خطی که پیکر مردی درازکشیده را بر روی ملحفه ترسیم میکرد. لی یون به سمت بالای تخت رفت، همان جایی که سر کانگ سوک جین قرار داشت. با انگشت، سطح ملحفه را لمس کرد؛ سرد بود. اما چیز دیگری توجهش را جلب کرد. «مینجی، بیا اینجا.»
مینجی نزدیک شد. لی یون به نقطهای روی ملحفه اشاره کرد که درست زیر بالش قربانی پنهان شده بود: یک خط باریک قرمز، همچون رگهای از رنگ خشکشده، روی پارچه کشیده شده بود. «این چیست؟ دیروز که آمدم ندیدمش!» مینجی خم شد. لی یون بالش را کنار زد. روی ملحفه، با خطی ظریف و منظم، کلمهای با خونی که به رنگ قهوهای تیره گرایش داشت، نوشته شده بود: «هشت» رنگ از چهره مینجی پرید: «این یعنی چه؟ شماره قربانی است؟» لی یون به کلمه خیره شد. چشمانش، آن دو تکه یخ، ناگهان برقی زدند؛ درست مانند لحظهای که یک شکارچی، رد تازه طعمه را مییابد. «یعنی قاتل کارش را تمام نکرده، مینجی. این فقط آغاز یک سلسله است.» مینجی با دستان لرزان، دوربینش را برداشت و از کلمه عکس گرفت: «عدد هشت... یعنی به حال هفت نفر را کشته و این هشتمین بوده؟ یا یعنی نفر بعدی، شماره هشت است؟» لی یون آرام ایستاد و به عدد چشم دوخت. لبخندی محو بر لبانش نشست؛ لبخندی که این بار، در لایههای زیرینش چیزی شبیه به غرور موج میزد؛ غروری که به سختی پنهانش میکرد. «نفر بعدی، مینجی. این قاتل دارد به ما میگوید که تازه گرم شده است.»
ناگهان، تلفن مینجی به صدا درآمد. با عجله پاسخ داد. صدای مردی از پشت خط، با لحنی سرد و مصنوعی، گویی از یک دستگاه ضبطشده، طنینانداز شد: «به کارآگاه لی بگو که عدد هشت را درست خوانده است. اما اگر میخواهد بداند نفر بعدی کیست، بهتر است به خانهاش برود و زیر تختش را نگاه کند.» خط قطع شد. مینجی با چشمانی گرد شده به لی یون خیره شد. «این صدا... آشنا بود. انگار خود تو بودی... اما با یک فیلتر دیجیتال.» لی یون برای لحظهای کوتاه، خشک شد. اما تنها برای یک ثانیه. سپس، همان لبخند همیشگی بر چهرهاش نشست. «بیا برویم خانه من، مینجی. به نظر میرسد قاتل، یک شوخی خصوصی برای من در نظر گرفته است.»
(آپارتمان لی یون، یک ساعت بعد) لی یون کلید را در قفل چرخاند. در آپارتمانش با آن چوب تیره و دستگیرهی برنجی قدیمی، با صدایی عمیق باز شد. بوی خنک خانه، بوی نبود هیچکس، از میان در به بیرون پیچید. مینجی پشت سر او وارد شد. آپارتمان لی یون، برخلاف شخصیت جذاب و گرمش، ساده و سرد بود. دیوارهای سفید، بدون هیچ تابلو یا عکسی. یک مبل چرمی مشکی، یک میز شیشهای و یک قفسهی کتاب که بخش بزرگی از آن خالی بود. هیچ اثری از زندگی شخصی در آن دیده نمیشد؛ انگار که اینجا فقط یک پوسته بود، یک جعبهی خالی. «خونهات... خیلی سادهست.» مینجی با احتیاط گفت. لی یون ژاکتش را درآورد و روی مبل انداخت: «همیشه دوست داشتم چیزهای اضافی را حذف کنم. زندگی با کمترین، بیشترین آرامش را میدهد.» مینجی به سمت اتاق خواب رفت. در را که باز کرد، تخت مرتب و سفید و یک قفسهی کوچک کنار آن را دید. چیز عجیبی به نظر نمیرسید. اما وقتی خم شد و زیر تخت را نگاه کرد... یک جعبهی چوبی کوچک، درست در مرکز زیر تخت، قرار داشت که هفت سنجاققفلی با برچسبهای جداگانه در آن بود. مینجی جعبه را بیرون کشید. با دستانی که لرزششان را نمیتوانست پنهان کند، برچسبها را خواند:
شمارهی یک: پارک جونگ-هی (تاجر) - ۴ آوریل شمارهی دو: کیم سو-جین (روزنامهنگار) - ۲۳ آوریل … شمارهی هفت: کانگ سوکجین (معمار) - ۱۸ نوامبر و برچسب هشتم، خالی بود. اما زیر جعبه، یک کاغذ کوچک تا شده بود.
مینجی کاغذ را باز کرد. با همان خط منظم و زیبا، نوشته شده بود: «نفر هشتم، کسی است که همیشه نزدیک من بوده. کسی که میخندد و نمیداند در کنار چه کسی میخندد. مینجی، این بازی مال توست، نه مال من.» دستهایش بیاختیار رها شد. جعبه با صدای خشکی روی زمین افتاد. مینجی با چشمانی که از وحشت و درک تدریجی حقیقت گرد شده بود، به سمت در اتاق برگشت. لی یون در چهارچوب در ایستاده بود. دستهایش را در جیبهای شلوار کرده بود؛ با همان کت سرمهای خوشدوخت، همان موهای مرتب و همان صورت جذاب. اما لبخندش، برای اولین بار، واقعی نبود. واقعیترین چیزی که مینجی از او دیده بود، سکوت سردی بود که حالا میانشان فاصله انداخته بود. «لی یون... این چیست؟»
لی یون قدمی برداشت. قدمی آهسته و آرام، مانند پلنگی که در حال نزدیک شدن به طعمه است. «مینجی، میدانی بزرگترین لذت یک هنرمند چیست؟ وقتی که مردم اثر هنریاش را تحسین میکنند، بدون اینکه بدانند خالقش کیست. اما بزرگترین لذت من این است که یک نفر، درست قبل از پایان، حقیقت را بفهمد؛ تا لذت دیدنِ ترس در چشمانش، دوچندان شود.» مینجی عقبعقب رفت. پشت پایش به تخت خورد و روی آن نشست، با چشمانی که نمیتوانست از نگاه لی یون جدا شود. «تو... تو کانگ را کشتی؟» «من هفت نفر را کشتم، مینجی.» لی یون به آرامی نزدیکتر شد. صدایش همچنان آرام بود، مثل همیشه؛ اما در اعماق آن، چیزی میدرخشید که دیگر پنهان نبود: «و تو میخواستی هشتمی باشی. اما حالا... نظرم عوض شد.»
داستانت فوق العاده است. هم نظر نگارشی و هم از نظر داستانی. خیلی باحال بود.🛐🛐