درود مجدد دوستان، چطورید؟ قضیه این چالش اینه که قراره هفت روز به صورت متوالی از اتفاقاتی که هر روز برام پیش میاد ولاگ بگیرم و براتون بزارم و خب این روز پنجمه. خیلی خوش اومدید🦈
قبل از استارت توضیحاتی بدم. خب من دو روزه اتفاق خاصی برام نیوفتاد که جالب باشه ولاگ کنم، برا همین این ولاگ دو روز بعد از ولاگ قبلی گرفته شده🙏🏻😂 یعنی دقیقا روز تاسوعا. خب دیگه بریم شروع کنیم.
امروز بر خلاف میل باطنی ام ساعت 9:30 پاشدم ولی خب خوشحال بودم چون برا تاسوعا عاشورا قرار بود بریم شهرستان پیش مامانبزرگم. خب مثل همیشه صبحانه نخوردم😔 بعدشم چمدون بستیم و من کلا خوابم میومد ولی به زور بیدار موندم. به راحتی سوال ماشین شدیم و وایت چاکلت خوشگلم (ماهیم) رو هم سپردم دست اون یکی مامان بزرگم. اره خلاصه داشتیم میرفتیم که وسط راه ماشین بنزین داشت تموم میکرد ولی خب سریع رسوندیم پمپ بنزین و منم عین جو گرفته ها گفتم من بنزین بزنم (مثلا هر دو جلسه یه بار نمیزدم تو کلاس رانندگی) وقتی رفتم پایین جا کارت سوخت کارت بانکی وارد کردم و گفتم یا خدا چرا کار نمیکنه. هیچی دیگه بابام پیاده شد اومد گفت کارت اشتباه زدم. بعد خودش کارت سوختش رو گذاشت و منتظر موند ولی اتفاقی نیوفتاد. به اون یارو که اونجا کار میکرد گفتیم احتمالا خرابه اونم اومد چک کرد دید بابام کارت رو برعکس گذاشته بوده. (به خدا به بابام رفتم) بعدش عین ادم بنزین زدم و سوار شدیم بریم.
این وسط نمیدونم چرا از در و دیوار عکس گرفتم سر راهمون بود ولی خب باحال بود دیگه جاذبه گردشگری دیگه ای پیدا نکردم😔🙏🏻 بعدش نزدیک این مجتمع گردشگری ها ایستادیم و بستنی خریدیم و بستنی ای که من خریدم از اون مدل هایی بود که دوست نداشتم ولی نمیدونستم خریدم. خداروشکر چوب با شکلات؟ خریده بودم علاوه بر اون و اونو خوردم. تو عکس دریاچه نمک خوشگل رو هم میبینید که صورتی شده و خیلی نازههههه. خلاصه ما دیگه بقیه راه رو یک سره رفتیم و من همش داشتم اهنگ گوش میدادم و سناریو سازی میکردم.
وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم داخل سلام و علیک و اینا و ناهار رو همون لحظه اوردن پلو مرغ بود خوردیم. (پلو مرغ های مامان بزرگم شاهکارن) یه عکس هم از ویو گرفتم بله، مسجد رو میبینید🙏🏻 البته دیوارش رو. یک ساعت طبقه بالا خونه که خالیه میچرخیدم و بعدش دختر عموی کوچیکم اومد (۱۴ ساله خیلی هم کوچیک نیست) و با داداشم رفتیم یکم ازین بازی مسخره هه کردیم.
بعدش پسر عمه هام و دختر عمه ام اومدن یهو با یکی از عمه هام. خلاصه تا اونا داشتن حرف میزدن من و دختر عموم و داداشم چند دست حکم و اونو بازی کردیم که همه اونو ها رو من بردم و سه دست از پنج دست حکم رو هم من گرفتم. بعد تصمیم گرفتیم به کانون گرم خانواده فرصت بدیم و شهرستان هم این شکلیه که مراسم تاسوعا عاشورا خیلیییییی شلوغ میشه فراتر از شلوغ و خونه مامان بزرگم هم از دو طرف به مسجد راه داشت که رو به روش دقیقا راهپیمایی بود. خلاصه در رو باز کردن بزرگترا نشستن بیرون یه جایی داریم زیرانداز پهن میکنن میشینن راحت. جز مامانم و بابام و دخترعمو/عمه و پسر عمه هام و داداشم. اون وسط یه دختر بچه گوگولی که از خوانواده مامان بزرگم بود هم اوردن اینجا و خیلی منو دوست داشت گوگولی خدا😭✨ یکم خوردنی خوردیم و بعدش داداش همون بچه گوگولی هه اومد برام کاربرد انواع بخش های ماشین رو با جزئیات توضیح داد (۱۰ سالش بود ولی خداییش اندازه یه پسر 20 ساله اطلاعات داشت) و بعدش هم رفتن خونشون. منم رفتم بلاگ ولی خب نتونستم بمونم دیوانه ام کردن داداشم و دختر عموم.
من و بقیه هم تا شب بازی کردیم. داخل کانتر و من بدبخت یا همش کیل هام دزدیده میشد یا باگ میخوردم یا میمردم. بعدش هم بازی والیبال نگاه کردیم (من به اجبار) و بعدش رفتیم یه بازی ترسناک که اصلا ترسناک نبود ولی من طبق معمول اول بازی پخ پخ شدم. خلاصه کلی راند بازی کردیم و خیلی خوش گذشت. اهنگ هم پیشنهادیه از مغزم بیرون نمیره.
بعدش رفتم تیک تاک گشتم و موفق شدم یه کمیک فن مید از پونی کوچولو پیدا کنم که ترسناک بود و خیلی خفن بود. کمیک هاشو من سه سال پیش میخوندم تو یه اکانت اینستاگرام که یارو مینوشت ولی گمش کرده بودم. خلاصه عکس و اسم و اطلاعات دادم چاتی پاتی گفتم پیدا کن گفت نمیتونم😔 شام ماکارونی خوردیم (یکی نیست بیاد بگه چقدر ماکارونی میخوری تو) ، یکم حرف زدیم، بعدش دیگه کم کم همه رفتن و من تونستم بلاخره دختر عموی بزرگم رپ مشاهده کنم خیلی وقت بود ندیده بودمش دلقک رو و فهمیدم زنده هست (برا کنکور و ترمیم نهایی خیلی میخونه، بر خلاف من. البته اون رشته اش تجربیه من ریاضی و منطقیه-) بعدش رفتم بلاگ حدودا شب بود و داشتن راجب یه کاربر بحث میکردن که الان پاک شده اکانتش و منم اسم نمیارم. ولی مامانم طی یک حرکت انتحاری گوشیمو توقیف کرد و گفت بخواب نتونستم شب بمونم😔 منم دیگه خوابیدم چه کنم. البته بگم تا سه نصف شب طبل میزدن و من فقط بین دو الی چهار ساعت تونستم بخوابم اون وسط حدودا.
بخش افتخاری رو اختصاص میدیم به اپراتور که شب قبل ازین ولاگ اومد بلاگ و تلاش کرد بچه ها رو قانع کنه زرد بشن😔
حالا رنگ مورد علاقه خود اپراتور چیه؟ آبی🤡
عجب رسمیه...
مسخره بازی تا کجا😔😂
و آخرش اوپی عزیز که گفت در قلبم جای دارید بای بای
Extra Slide
اسلاید اضافه- چرا من بس نمیکنم😭😂
اولل
بامبو این چالشو برای همه دسته ها انجام بده
بنده تازه اومد دقیقا بخش بلاگ کجاست؟ و کی باز میشه؟🙃
اون شب منم بودممم اومد چند نفریو زرد کرد همشم به ما آبیا میگفت بازنده😂
واقعا که، جاش منم دو نفر رو آبی کردم😔😂
آفرین😂😂منم دوتا از دوستامو آبی کردم😃😂😂
آفریننننن ولی دستاورد زردا قشنگ تر شد💔
کاش گول اپراتور رو میخوردم و زرد میشدم😭😭
ضد زردا🏹
ضد زردا بعد از دیدن دستاورد زرد ها : 💔
بلدیم چجور وفاداری کنیم
کری نخون که ای شاعر طناز کری خوانه
ما عوضش متحد بودیم✋🏻😔
اتحاد شما شکسته
بیایید بسته به بسته
خودت رو نمیبینی
نئون خودت شکسته
من هر وقت نمیتونم بیام بلاگ یا اپراتور یا ممد و حنا میان به همه هم خوش میگذره،فقط همین بازی سوم ایران ممد بود که تا من اومدم گفت بدرود💔
الهی شانست😂
من اصلا لوک خوش شانسم
خیلی الهژ
😔
یکی به من بگه این بلاگ چیه کجاست؟😭😭😭
زنگوله بالا سمت چپ آخرین خبرنامه بخش کامنت ها
منی که میدونم اخرش بخاطر عکسایی که از لوکی میزاری روش کارواش میزنم ولی نمیتونم ثابت کن-
هدف ما اینه که ملت بزنن🥳
متاسفانه جواب داد-🤡
ممد و حنا و اپراتور چند بار اومدن یه بارش من نبودم😂😭😭😭
الهی😂
دلم برات سوخت که کیلات رو میدزدیدند😂💔
هعی، میبینی😂