سلام به همگی اینم از پارت ۲ امیدوارم خوشتون بیاد
فصل دو:بدشانسی در دفتر پلیس: _ یعنی چه؟باورم نمیشه چطور حتی نمیتونین یه پسر بی دست و پا رو بگیرین؟ +ببخشید قربان!بریم بگیریمش؟ _ میفهمی چی میگی اح*مق؟مگه میدونی کدوم گو*ری رفته؟ +نه قربان! _ یه چندتا عکس ازش بزنین رو در دیوارا،بدون پول و لباس نمیتونه هیچکاری کنه... به احتمال زیاد رفته خونه سرپرستش... زودباشین برین یه سر به خونش بزنین...بدویین... +چشم قربان
****************** به لباس های راه راه زندان که تنم دارم نگاه میکنم. کت و کلاهی که وقتی داخل یک کمد قایم شده بودم کش رفتم را میپوشم. موهایی که توی چشمم ریخته را بالا می زنم و لبه ی کلاه را پایین میکشم. گشنه ام و شکمم قاروقور میکند. لباسی به غیر از لباس های تنم ندارم و... اه...بخشکی شانس...حتی یک سکه هم توی جیب های کت نیست...حالا چکار کنم؟اینجوری خیلی زود از گشنگی میمیرم...آها یه فکری...میتونم برم خونه سرپرستم و وسایل مورد نیاز و پسانداز هایی که قبلا در قلکم جمع کرده ام را بردارم...اما قطعاً اولین جایی که پلیس ها میروند اونجاست...اما هیچ چاره ای ندارم امیدوارم بعد پلیس ها برسم...
حالا از توی شهر چه طوری برم روستا؟...پیاده طول میکشه...مثل اینکه چاره ای ندارم... آماده ی رفتن شده ام و میخواهم بروم که ناگهان پسری با دوچرخه از کنارم رد میشود. خوشحال میشوم و صدایش میزنم:《آهای پسر!کجا میری؟》 رویش را بهسمتم میچرخاند:《میرم روستامون...》 _ کدوم روستا؟ +همونی که توش یه پسره یکیو کشته! _ پسره...؟ +آره..فکر کنم اسمش...《آرتین مکا》 بود. دستهایم یخ می زنند...به صورت پسر یواشکی نگاه می کنم...نه او را نمیشناسم...شاید رفتن با یک آدم غریبه ترسناک باشد اما رفتن با یک آدم آشنا برای یک قا*تل ترسناک تر است... _ منم میرم همونجا... +بپر بالا بریم...
به روستا میرسیم...ازش نمی خواهم در خانه پیادم کند چون قطعاً آن موقع هویتم را میفهمد کمی پایین تر پیاده ام میکند و می رود.ناگهان صدای گوش خراش ماشینی را می شنوم به سرعت پشت بوته ای قایم میشوم و صبر میکنم ماشین از جلوی بوته رد شود تا آن را ببینم...خودش است ماشین پلیس! صبر میکنم برود و آنقدر دور شود تا من را نبیند. تصمیم میگیرم به خانه بروم و از پشت دیوار سرک بکشم تا پلیس ها بروند...
به خانه میرسم...پلیس ها داخل اند و دارند خانه را میگردند...از پشت دیوار سرک میکشم و منتظر می مانم خدا رو شکر دارند میروند.ناگهان دستم از بالای دیوار ول میشود و محکم به دیوار می خورد و صدا می کند...مأمور پلیسی به سمتم میچرخد :کی اونجاست؟نفسم را حبس میکنم...مأموران پلیس عده ای از داخل و عده ای از بیرونکه دیدبانی میدادند تا من اگر خانه بودم نتوانم فرار کنم و منآنها را سردرگمکرده بودم حالا به سمتم می آمدند...ناگهان قبل از اینکه فرار کنم دستی مرا پشت دیوار می کشد و آنقدر تند میرود که پایم درد میگیرد وقتی به جای امنی میرسیم ناگهان رویش را می چرخاند...همون پسر...ناگهان یقه ام را میگیرد و با صدایی خشمگین می گوید:《پسره ی اح*مق!...آرتین مکا...پس تویی..قا*تل برادرم!...》
ماجراجویی های یک قا*تلp2 به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط Ayrin
ممنونم💗
جالب بود پر قدرت منتظر پارت بعد
خیلی باحال بود این یکی از قبلی هم باحال تر بود🖤🤍
خیلی داستانت جالبه🎀
پر قدرت ادامه بده🍀