به فیلم آموزشی ۳۷۵ خوش آمدید.
پروژکتور روشن میشود. تصویر سیاه است. چند لحظه بعد نوشتههای سفید روی صفحه ظاهر میشوند. بنیاد SCP فیلم آموزشی مهار مرتبط با ناهنجاری ۳۴۵۵ سطح دسترسی: ۳ تصویر عوض میشود. لورین پشت یک میز فلزی نشسته است. چند پوشه و برگه روبهرویش قرار دارد. به هیچکدام نگاه نمیکند. مستقیم به دوربین خیره شده است. چند ثانیه سکوت. «لورین بکمایر صحبت میکند.» «اگر این ویدیو برای شما پخش شده، احتمالاً به اندازه کافی بدشانس بودهاید که با بیل سایفر در یک شعبه مشغول به کار باشید.» «یا یک اشتباه اداری رخ داده.» لبخند کوچکی میزند. «امیدوارم گزینه دوم باشد.» «این ویدیو برای توضیح الگوهای رفتاری شناختهشده، نحوه برخورد، اشتباهات رایج و روشهای کاهش خطر در مواجهه با ناهنجاری ۳۴۵۵ تهیه شده است.» «پیشنهاد میشود ویدیو را تا پایان مشاهده کنید.» «جدی میگویم.» «تا پایان.» «بعداً متوجه میشوید چرا.» مکث کوتاهی میکند.
«اول از همه...» «در حال حاضر، بیل سایفر در یک میزبان انسانی مستقر است.» «اگر با فردی روبهرو شدید که پیشتر او را با نام "بن هریسون" میشناختید...» «به خاطر داشته باشید بن دیگر دقیقاً بن نیست.» «برای جلوگیری از سوءتفاهم، از این لحظه به بعد او را با نام بیل خطاب میکنم.» «این موضوع باعث نمیشود کمتر خطرناک باشد.» «فقط باعث میشود کمتر گیج شوید.» مکث. «اگر بیل را در انتهای یک راهرو مشاهده کردید که برایتان دست تکان میدهد...» «مسیر خود را تغییر دهید.» «اگر همچنان برایتان دست تکان میدهد...» «سریعتر مسیر خود را تغییر دهید.» صدای هارو از پشت دوربین شنیده میشود. — این دستورالعمل رسمی بنیاد نیست. لورین بدون اینکه نگاهش را از دوربین بردارد پاسخ میدهد: — ولی جواب میدهد. «بهترین راهبرد شناختهشده برای مواجهه مستقیم با بیل سایفر، رفتار کاملاً عادی و تا حد امکان...» کمی مکث میکند. «...حوصلهسربر است.» «لطفاً سعی نکنید باهوشترین فرد اتاق باشید.» «لطفاً سعی نکنید بامزهترین فرد اتاق باشید.» «و لطفاً تحت هیچ شرایطی تلاش نکنید او را تحت تأثیر قرار دهید.» «او هزاران سال عمر دارد.» «شما احتمالاً موفق نخواهید شد.» «همچنین توصیه میشود در نزدیکی او با صدای بلند صحبت نکنید.» «مخصوصاً اگر موضوع صحبت، خودش باشد.» «یا مثلثها.» «یا رنگ زرد.» «در واقع...» مکث... «کلاً درباره رنگ زرد نظر ندهید.» «چه مثبت.» «چه منفی.» «من هم دقیقاً نمیدانم چرا.» «اما تجربه نشان داده این کار معمولاً ارزش امتحان کردن ندارد.» «اگر احساس کردید او در حال بیتوجهی به شماست...» «به او کمک نکنید که نظرش عوض شود.» «تا زمانی که سرگرمی جدیدی پیدا نکرده باشد.» «نکته بعدی.» «نیازی نیست تلاش کنید فرد جالبی به نظر برسید.» «نیازی نیست استعدادهایتان را ثابت کنید.» «نیازی نیست نشان دهید چه انسان خاصی هستید.» «نگران نباشید.» لبخند میزند. «شما همین حالا هم به اندازه کافی برای او جالب هستید.» «متأسفانه.» «به همین دلیل ممکن است یک صبح کاملاً معمولی، او را در راهرو ببینید.» «یا کنار دستگاه قهوه.» «یا داخل آسانسور.» «یا روی میز کارتان، در حالی که هیچ دلیلی برای آنجا بودن ندارد.» «این اتفاق غیرعادی محسوب نمیشود.» «غیرعادی زمانی است که شما تصمیم بگیرید کنارش بایستید.» «همچنین، لطفاً برای سلام کردن با او دست ندهید.» «دلیل این توصیه را لازم نیست بدانید.» «فقط انجامش ندهید.» «اگر احساس کردید از شما خسته شده...» برای اولین بار لبخندش کمی واقعیتر میشود. «تبریک.» «فعلاً زنده میمانید.» چند ثانیه سکوت. «یکی از رایجترین اشتباهات نیروهای جدید، تلاش برای فهمیدن دلیل حضور بیل است.» «این سؤال را نپرسید.» «گاهی خودش هم نمیداند چرا آنجاست.» «گاهی فقط راه میرود.» «گاهی فقط نگاه میکند.» «گاهی فقط منتظر میماند کسی اشتباه کوچکی مرتکب شود.» «اشتباهات کوچک، معمولاً نتایج بزرگی دارند.» «مطمئن شوید آن شخصی نیستید که آن اشتباه را مرتکب شده.» «و در پایان این بخش...» مکث. «اگر روزی احساس کردید از دیدن بیل دیگر تعجب نمیکنید...» چند ثانیه به دوربین خیره میماند. «برای خودتان درخواست ارزیابی روانشناختی ثبت کنید.»
صفحه سیاه با نوشته سفید: «رویا ها» صفحه عوض میشود. لورین شروع میکند. «مواجهه در دنیای واقعی، خطرناک است.» «اما قابل پیشبینیتر است.» «خوابها...» «داستان دیگری هستند.» «هرچقدر در بیداری محتاط هستید...» «در خواب، هزار برابر آن محتاط باشید.» «اشتباه رایج این است که افراد تصور میکنند چون در ذهن خود هستند، کنترل اوضاع را در اختیار دارند.» «خیر.» «اگر سایفر آنجاست...» «دیگر کنترلی ندارید.» «اگر مطمئن شدید خواب میبینید...» «و احساس کردید کسی شما را نگاه میکند...» «حواستان را جمع کنید.» «احتمالاً حدس اولتان درست است.» «بیل معمولاً خودش را پنهان نمیکند.» «در را نمیزند.» «دعوت نمیخواهد.» «معمولاً وارد میشود.» «مینشیند.» «انگار از قبل آنجا بوده.» «و طوری رفتار میکند که انگار شما مهمان او هستید.» لورین لبخند کوچکی میزند. «تا حدی هم هستید.» «دیالوگهای او از پیش تعیینشده نیستند.» «نمیتوانید مکالمه را پیشبینی کنید.» «ممکن است درباره پایان دنیا صحبت کند.» «ممکن است درباره کیفیت غذای سلف بنیاد نظر بدهد.» «ممکن است درباره دوران کودکی شما حرف بزند.» «در هر سه حالت...» «متعجب نشوید.» «او از تغییر ناگهانی موضوع لذت میبرد.» «زیرا ذهن انسان برای پیدا کردن الگو ساخته شده است.» «و او عاشق شکستن الگوهاست.» «ممکن است از صحبت با او لذت ببرید.» «ممکن است بامزه به نظر برسد.» «ممکن است برای چند دقیقه فراموش کنید با چه چیزی روبهرو هستید.» «این دقیقاً همان چیزی است که میخواهد.»
«هرگز تصور نکنید شوخی کردن او به معنی بیخطر بودن اوست.» «شوخیهای او معمولاً بیدلیل نیستند.» «اگر جملهای را چند بار تکرار کرد...» «آن را به خاطر بسپارید.» «اگر اسم خاصی را چند بار آورد...» «آن را گزارش کنید.» «اگر به موضوعی بیش از حد علاقه نشان داد...» «از آن موضوع فاصله بگیرید.» «و اگر ناگهان ساکت شد...» لبخند از صورتش محو میشود. «خوشحال نشوید.» «بیل زمانی که ساکت میشود...» «معمولاً مشغول فکر کردن است.» «و من شخصاً ترجیح میدهم در حال حرف زدن باشد.» چند ثانیه سکوت برقرار میشود. هارو از پشت دوربین: — این جمله را تجربه شخصی حساب میکنیم؟ لورین: — صددرصد. «نکته بعد.» «هیچوقت از روی کنجکاوی سؤال نپرسید.» «هیچوقت!» «جواب بدون تاوان وجود خارجی ندارد.» «اگر احساس کردید دارد به شما کمک میکند...» «مراقب باشید.» «اگر احساس کردید حقیقت را میگوید...» «بیشتر مراقب باشید.» «او همیشه دروغ نمیگوید.» مکث... «همین موضوع خطرناکترش میکند.» «اگر همیشه دروغ میگفت...» «تصمیم گرفتن آسان بود.» «اما گاهی حقیقت را میگوید.» «گاهی حقیقتی را میگوید که هیچکس دیگری جرئت گفتنش را ندارد.» «و بعد...» «از همان حقیقت علیه شما استفاده میکند.» «بیل معمولاً با بزرگترین ترسهای شما شروع نمیکند.» «با کوچکترینشان شروع میکند.» «آنهایی که فکر میکنید اهمیت ندارند.» «بدهیها.» «حسادت.» «پشیمانی.» «دروغهای کوچک.» «حرفهایی که هیچوقت به زبان نیاوردید.» «و قبل از اینکه متوجه شوید...» «دارید از خودتان دفاع میکنید.» «نه از او.» «اگر در پایان یک گفتوگو احساس کردید برنده شدهاید...» مکث. «گزارش خود را از ابتدا دوباره بنویسید.» «احتمالاً چیزی را متوجه نشدهاید.» «و آخرین نکته این بخش.» «اگر بیل پس از پایان گفتوگو بدون هیچ واکنشی رفت...» «به این معنی نیست که منصرف شده است.» «فقط یعنی فعلاً کارش با شما تمام شده.» «بین این دو تفاوت زیادی وجود دارد.» لورین چند لحظه ساکت میشود. بطری آب را برمیدارد. جرعهای مینوشد. به نقطهای خارج از دوربین خیره میشود. هارو: — استراحت لازم داری؟ لورین، بدون اینکه نگاهش را برگرداند: — نه...
نوشته بزرگ و سفید دوباره ظاهر میشود: «بخش بعد: قراردادها و معاملات» تصویر دوباره روشن میشود. لورین همانجا نشسته است. این بار پوشه دیگری را باز میکند. برای اولین بار واقعاً شروع میکند به خواندن. دو خط. سه خط. بعد آهسته آن را میبندد. «قراردادها.» «این بخش، مهمترین بخش این آموزش است.» «و احتمالاً بخشی است که بیشتر از همه نادیده گرفته میشود.» «بیشتر افراد تصور میکنند معامله با بیل سایفر، یک قرارداد رسمی است.» «یک امضا.» «یک برگه.» «یک متن طولانی با بندهای حقوقی.» سرش را تکان میدهد. «خیر.» «اگر برگهای دیدید...» «احتمالاً برای زیبایی کار است.» «قرارداد واقعی، مدتها قبل از آن شکل گرفته.» «معامله معمولاً با یک سؤال شروع میشود.» «یا یک پیشنهاد.» «یا حتی یک لطف.» «ممکن است تصور کنید فقط دارد کمکتان میکند.» «ممکن است تصور کنید چیزی از شما نمیخواهد.» «اشتباه نکنید.» «او همیشه چیزی میخواهد.» «فقط هنوز نگفته چیست.» «بیل معمولاً معامله را نمیفروشد.» «احساسِ نیاز به معامله را میفروشد.» «تفاوت مهمی است.» «او به شما نمیگوید چه میخواهید.» «کاری میکند خودتان به آن فکر کنید.» «و درست همان لحظه...» «پیشنهادش را مطرح میکند.» «قدرت.» «اطلاعات.» «پول.» «موفقیت.» «انتقام.» «یا حتی...» مکث... «یک فرصت دوباره.» «مهم نیست پیشنهاد چه باشد.» «جواب همیشه یکی است.» «نه.» «اگر لازم شد...» «دوباره نه.» «اگر خیلی وسوسهکننده بود...» «بلندتر نه!» هارو از پشت دوربین: — رسمیتر. لورین بدون هیچ تغییری در حالت صورت: — در هر صورت: نه. چند ثانیه سکوت. «اگر احساس کردید دارد شما را درک میکند...» «مراقب باشید.» «اگر احساس کردید تنها کسی است که حرفتان را میفهمد...» «بیشتر مراقب باشید.» «اگر احساس کردید تنها کسی است که میتواند کمکتان کند...» برای چند ثانیه ساکت میشود. «گفتوگو را تمام کنید.» «در همان لحظه.» «بلند شوید.» «راه بروید.» «اگر لازم شد فرار کنید.» «هیچ توضیحی هم ندهید.» «او از توضیح شنیدن لذت میبرد.» «بیل معمولاً سعی نمیکند شما را تغییر دهد.» «فقط کافی است یک تصمیم کوچک بگیرید.» «بقیه مسیر را خودتان میروید.» «به همین دلیل بیشتر قربانیان، تا مدتها تصور میکنند هنوز کنترل اوضاع را در اختیار دارند.» «ندارند.» «اگر روزی فکر کردید این بار فرق میکند...» «فرق نمیکند.» «اگر فکر کردید این بار شما آمادهترید...» «آماده نیستید.» «اگر فکر کردید این بار او اشتباه کرده...» «احتمالاً شما اشتباه کردهاید.» سکوت. «یک نکته دیگر.» «هیچوقت سعی نکنید در بحث برنده شوید.» «هیچوقت.» «او از باختن نمیترسد.» «شما باید بترسید.» چند لحظه فقط به دوربین نگاه میکند. «و اگر روزی...» مکث. «احساس کردید دیگر از او نمیترسید...» «درخواست انتقال بدهید.» «چون یا خیلی شجاع شدهاید...» «یا دیگر متوجه خطر نیستید.»
«اگر هم فکر میکنید معامله کردن با او پرسود است. «نگاهی به تاریخ بیاندازید!» «از [■■■■] مصر...» «تا [■■■■] ایالات متحده...» «الگو تغییر نکرده است.» «فقط لباسها عوض شدهاند.» «همهشان فکر میکردند معامله را خودشان کنترل میکنند.» «ولی اینطور نبود.» «بیل سایفر علاقه عجیبی به افراد بانفوذ دارد.» «نه چون قدرت دارند.» «چون وقتی سقوط میکنند...» مکث... «صدای بلندتری تولید میکنند.» «در هر حال. اگر اسم خودتان را روزی در کتاب تاریخ دیدید...» مکث. «امیدوارم دلیلش بیل نباشد.»
بطری آب را برمیدارد. جرعهای مینوشد. پوشه آخر را باز میکند. چند لحظه به برگه نگاه میکند. اخم میکند. برگه را برمیگرداند. دوباره نگاه میکند. آرام سرش را بالا میآورد. «هارو.» — بله؟ «صفحه بعدی خالیه.» — میدونم. «اشتباه چاپ شده؟» — نه. «پس دستورالعمل مهار کجاست؟» چند ثانیه سکوت. هارو: — امیدوار بودیم تو ایده ای داشته باشی. لورین چند لحظه خیره میماند. «ها؟» تصویر ناگهان قطع میشود. چند ثانیه برفک. تصویر دوباره برمیگردد. انگار چند دقیقه گذشته است. لورین دوباره پشت میز نشسته. این بار لبخند میزند. «بخش پایانی.» «در حال حاضر، روش قطعی برای مهار ناهنجاری ۳۴۵۵ وجود ندارد.» «هدف ما مهار کامل نیست.» «هدف، کاهش خسارت است.» «و اگر این ویدیو را تا اینجا دیدهاید...» «احتمال زنده ماندنتان...» کمی فکر میکند. «اندکی بیشتر شده است.» لبخندش عادیتر میشود. «موفق باشید.» مکث. «به آن احتیاج پیدا میکنید.» تصویر سیاه میشود.
کمکم افراد حاضر در سالن شروع به خارج شدن کردند. میبل از جایش بلند شد و دستهایش را بالای سرش کشید. — بریم یه چیزی بخوریم؟ دیپر هنوز سرش پایین بود. آخرین خط را داخل دفترچه نوشت، خودکار را میان فنرش جا داد و آن را بست. — یادداشتبرداری هیچوقت چیز بدی نیست. میبل با تعجب به دفترچه قطور نگاه کرد: ( تو واقعاً این همه نوشتی؟ ) —( آره. ) —( چرا؟ ) —( چون ممکنه بعداً لازم بشه. ) میبل شانه بالا انداخت: —( من که تقریباً همشو از قبل میدونستم. ) میبل ناگهان سرش را به سمت راهرو چرخاند. دیپر هم نگاهش را دنبال کرد. در همان لحظه یک سطل زباله با تمام سرعت از مقابلشان رد شد. در حالی که جیغ میکشید، فریاد زد: (اجازه نداری اون آشغال کثیف رو به من نزدیک کنی!) از چند متر عقبتر، یک کیسه زباله با عصبانیت دنبالش میدوید. میبل خندید. ( اینا عادیه. ) دیپر سر تکان داد. ( آره...) در همان لحظه... بووووم! صدای مهیبی تمام راهرو را لرزاند. گرد و خاک از انتهای سالن به هوا بلند شد. چند نفر ناخودآگاه خودشان را روی زمین انداختند. میبل و دیپر همزمان به هم نگاه کردند. میبل آرام گفت: ( ...اینم عادیه؟ ) دیپر چند ثانیه به ابر گردوغبار خیره ماند. بعد خیلی جدی جواب داد: ( نه. این یکی نبود. )
خواستار پارت بعددد🗣🗣🗣
عالیی بود پارت بعد پلیزز🤓
بالاخرههه عالیییی
خیلی خفن بود
واقعا سبک. نوشتاریت رو دوست دارم خیلی خفنه
همینشکلی با قدرت ادامه بده لطفا🌱♥
احتمالا باید آموزش نحوه کشیدن زودیاک رو به تازه کار ها هم یاد بدن....
بدردشون میخوره....
بلاخرههههه
گیلیلیلیییییی