یک رمان نوشته خودم توضیحاتش رو تو تست نوشتم
مقدمه اگر این نوشته به دستت رسید یعنی هنوز وقت هست که داستانم رو بدونی ! من به جهانی وارد شدم که آن را مرگ مینامند . اینجا قدرت ها هدیه نیستند ، یادگارند ؛ یادگار کاری های کردی یا میکردی ! اگر میخواهم در این جهان زندگی کنم باید چیزی که بودم ، هستم ، و هرگز نبودم رو بپذیرم !
فصل اول روزی روزگاری بود..... میدونی چیه دوست ندارم داستان سرنوشتم رو مثل داستان پریان شروع کنم میخوام داستانم رو مثل همونی که واقعا دیدم شروع کنم! همونقدر غیرقابل باور و عجیب پس اگه نمیتونی چیز هایی مثل دنیاهای دیگه ، شیاطین ، فرشتگان وخیانت و هیجان رو تحمل و باور کنی این کتاب جادویی رو ببند وبِدش به یه کتابخونه تا یه ادمی که بلده تویه یه دنیای جادویی زنده بمونه و تحمل این چیزهارو داره پیداش کنه ! خب خب اینارو بزاریم کنار باید بریم سر اصل مطلب به دوران های خیلی خیلی دور، بزاراز معرفی خودم شروع کنم من مِدیسون رِساویان هستم البته مِد صدام میزنن ! سیزدسالمه و تازه دوره نوجوانیم رو شروع کردم البته چیزی ازش نفهمیدم چون ..... به صورت واضح بگم ، امم مُردم البته بزار با جزئیات بیشتری بگم دقیقاً روز قبل از اون اتفاق غم انگیز
بیست و پنجم ژوئن سال دوهزارودوازد نور خورشید اذیتم می کرد مستقیم تو چشمام بود ولی یه حس گرمای دلنشینیم داشت، گرمایی که بهم آرامش میداد یجورایی حس میکردم خورشید داره بهم میگه «نیازی نیست نگران چیزی باشی میتونی راحت بخوابی و از روز لذت ببری » ولی کل این حس ناگهان از بین رفت ! بــــــیق بــــــــــیق بـــیــــق کوک ساعت بود. ان روز دوشنبه بود پس باید به مدرسه میرفتم ! به سختی از روی تختم امدم بیرون ان وقت ها یک تخت طوسی با طراحی کلاسیک داشتم ! داشتم به طرف دستشویی میرفتم ، بهتره بگم بدنم به طرف دستشویی میرفت ذهنم هنوز غرق در رویا بود . در دستشویی روباز کردم و به سمت روشور رفتم و شیر اب رو باز کردم و کمی اب روی صورتم ریختم ، باید بیدار میشدم ! مِـــــد اتوبوس الان میره ! بدو بیا ظرف نهارت رو وردار_ _اومدم مامــان من ادم منزوی بودم و از بچگیم تا همین الان بیشتر از یکدونه دوست نداشتم که اونم از دست دادم میدونین دیگه دوستیای مدرسه ای ! از دستشویی اومدم بیرون و به داخل اتاقم رفتم اونیفرمم رو پوشیدم یک پیرهن چهارخونه ابی و سفید با یک شلوار سرمه ای ! طرح پیراهنم طرح روبالشتی خونه مامان بزرگا بود . از پله ها رفتم پایین و از رومیزظرف نهارم رو برداشتم ، مامان داشت اشپزی میکرد و حواسش به من نبود! . بلند گفتم -خداحافظ در جواب گفت «مراقب خودت باش ». بیرون رفتم اهن های زرد اتوبوس از پشت درخت های سبز حیاط دیده میشد به سرعت به طرف اتوبوس رفتم و ............ هی من قراره داستان سرنوشتم رو تعریف کنم نه داستان های مسخره دبیرستانی ؛ من همون مِد هستم ولی نه اون مِدی که شما ها باهاش بودید ! من مِد اینده هستم از این چیزا بگذریم نکنه شماها واقعا دلتون میخواد که برین سراغ داستان های دبیرستانی مسخره اخه خودتون که میدونید دیکه چطوریه... مسخره شدن ، عصبی بودن ، امتحان و اینجور چیزا و مهمترین چیز استرس! کلا اعصاب خوردی بنابراین من کل اون خاطرات اون سال های اعصاب خورد کن رو ازذهنم پاک کردم ! و به این دلیل اگرم بخوام براتون توضیح بدمم نمیتونم . خب نظرتون چیه بریم به بعد از مدرسه ؟پس شروع کنیم !
«ممنونم !» راننده سرویس در جواب سر تکون داد . در ماشین رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم . ما داخل یه اپارتمان با سنگ های شبیه به مرمر زندگی میکردیم توی دیوار یک تو رفتگی بزگ بود که اونجا ایفون و در خونه بود . زنگ در رو زدم اما هیچ صدایی نداد دوباره هم زنگ زدم ولی بازم صدایی نداد . برق قطع شده « اهه لعنت بهش ! یعنی باید تا کی اینجا صبر کنم .بلاخره یکی میاد که بخواد بیاد اینجا که کلید در خونه رو داشته ! » با این حال امیدی نداشتم ، میدانستم قرار است تا وقتی که برق بیاید همانجا بمانم . روی سکوی کنار باغچه ی جلوی در نشستم و به دیوار تکیه دادم! باید خودمو سرگرم میکردم ؛ کوله پشتی ام رو از دوشم پایین انداختم و زیپش را باز کردم قصد داشتم دنبال چیز سرگرم کننده ای بگردم اما بغییر از کتاب های درسی هیچی نبود اما ناگهان فکری به سرم رسید دفتر ریاضی و جامدادیم را از داخل کیفم بیرون اوردم یک صفحه خالی را باز کردم میخواستم چهره ای طراحی کنم ! من در طراحی هرچیزی مهارت داشتم چه نقاشی نقاشان معروف چه نقاشی های خیالی خودم . دایره ای کشیدم و جای اجزای صورت رو مشخص کردم شروع کردم به طراحی ! من معمولا خیلی تند نقاشی میکشم ، برای مثال نقاشی شب پر ستاره رو توی دو ساعت تموم کردم صورت زنی رو کشیدم که مو های سفید و چشمان قهوهای داشت ! نمیدانم آن را کجا دیده بودم اما او آشنا به نظر میرسید ، انگار تمام زندگیم او را میشناختم
ناگهان برق جلوی سکوی روشن شد ؛ بالاخره برق امده بود زنگ در رو زدم در با صدای بلندی باز شد . در را باز کردم و وارد حیاط شدم از جلوی باغچه رد شدم و به اسانسور رسیدم در را باز کردم دکمه طبقه چهارم را زدم اسانسور با تکون زیادی بالا رفت ! بعد ازباز شدن در اسانسور به در خانه نگاه انداختم . عجیب بود در به طرز فجیعی کثیف بود ، انگار از چیزی غمگین بود ؛ البته نمیدانم چرا کثیفی در رو به غمگینی ان شباهت دادم به هرحال در زدم و منتظر ماندم ! بوی خوبی از داخل خانه میامد ! مادرم با همان چهره ی همیشگیش در را برایم باز کرد ! سلام ! در جواب به من گفت : _ "سلام عزیزم! روزت چطور بود؟ "خوب بود، فقط یه کم خستهکننده." در رو باز کرد. بوی غذا توی خونه پیچیده بود . کفشام رو درآوردم و داخل رفتم. کیفمو کنار در گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان داشت توی قابلمه را هم میزد. "گشنهای؟ تا ده دقیقه دیگه غذا حاضره." به داخل اتاقم رفتم و پشت میزم نشتم و به نقاشی فکر کردم ! در ذهنم بودم که مامان صدایم کرد ! بعد از اتمام غذا به اتاقم رفتم. نور چراغخوابم کم بود ! رو تختم دراز کشیدم و به خواب رفتم. ولی اون شب، خوابای عجیبی دیدم
نظرات بازدیدکنندگان (0)