داستان رنگ آبی؛
سکوت بختکی بود که همه جا را فرا گرفته است. مسیر پلهها را دنبال کردم و به پایین آمدم و سپهر را دیدم که در حیاط باغ به آسمان خیره مانده است. افکاری در ذهنم میچرخیدند که چه چیزی او را این گونه به خود جذب کرده است، جلو رفتم و اسمش را بر زبانم جاری کردم. او با لبخندی به سوی من آمد و گفت:« چه میخواهی بانوی زیبا؟» با حالتی متعجب به او گفتم:« چرا این گونه به آسمان خیره مانده بودی آقا؟ آن چیزی که تو را مجذوب خود کرده بود را من نیافتم.» رو به آسمان کرد و گفت:« چگونه این فرش آبی را نیافتی؟» به او گفتم:« آسمان تو را این گونه شیفته خود کرده است؟» سپهر رو به من کرد و گفت:« خیر بانو، بلکه این دیدار را با رنگ آبی نهادم. رنگی که مرا هر بار وادار به نگریستن کرده است.»
سپهر ادامه داد:« آبی رنگ افکار ساکت و فراتر از رویاست. رنگی که ندانسته تو را به جهانی دیگر هل میدهد و تو را تماشاگر احساسات خویش میکند. احساس خشمی که گاهی با ابرهای درهم فرو رفته نشان میدهد. گاهی با بغض گریه میکند، چرا که از بیعدالتیهای دنیا غمگین است و گاهی تو را تماشاگر این آسمان صاف میکند، که جز امید چیزی در آن نیست. آبی فقط در آسمان نمیزیستد. آبی همان رنگی است که ناخودآگاه تو را یاد موجهای بیقرار دریا میاندازد، موجهایی که به ساحل سفر میکنند و وقتی به آن میرسند فقط از خود نشانهای"آبی" میگذارند. آبی رنگ عشق پاک و رنگ عاشقی است که بیهیاهو به دنبال عشقش میرود.»
سپهر دیگر سخنی بر زبان نیاورد و سکوت کرد. اما آن سخنان نه تنها قلبم را به لرزش درآورد، بلکه مرا غرق در آرامش این رنگ کرد. آرامشی که جز رنگ آبی چیزی برای نگریستن نگذاشته بود. و در آخر سپهر رو به من کرد و گفت:« ای بانو تو آن تیکه گل آبی در روح و جان من هستی که میرویی و امید میدهی.»
و بعد به سوی نیمکتی رفت و آنجا نشست. به دنبال او رفتم و بر نیمکت نشستم، نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک. به او گفتم:« اگر من تیکهای از رنگ آبی هستم پس چرا خودت را از آن حذف کردهای؟» سپهر رو به من کرد و گفت:«آبی فقط رنگ نیست بلکه یک احساس است، احساسی فراتر از امید، آرامش و عشق. احساسی که فقط در وجود تو همچون گلی یافتم.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)