سلام و درود بر مورخان و چیرهدستان و خوره های تاریخ تستچی! من تو این پست سعی میکنم با زبان ساده و شیرین آغشته به کمی طنز، براتون تاریخ رو تعریف کنم. پس بزن بریم! شاید تاحالا توی بازی های استراتژیک، متن های تاریخی یا مطالعاتی که از تاریخ روم باستان داشتید، اسم بلیزاریوس به گوشتون خورده باشه، نه؟ خب این پست، نگاهی جامع به زندگی ژنرالی هست که به آخرین رومی (The Last Roman) معروفه.
بلیزاریوس (به یونانی:Βελισάριος) یا همون بلیزار (به فرانسوی: Bélisaire) در سال 505 میلادی توی منطقه ایلاریا (یچیزی بین کرواسی و بوسنی امروزی) دیده بر جهان گشود! (البته که منابع تاریخی سر این اختلاف نظر دارن که توی سال 500 متولد شده یا 505. اما بریتانیکا، که یه منبع معتبره میگه که 505 بعد از میلاد به دنیا اومده.)
بلیزاریوس داستان ما، از همون جوونی پرید توی ارتش بیزانس و خیلی سریع بخاطر قدرت بدنی و هوش نظامیش ترقی کرد و اومد بالا. ژوستینین که اونموقع هنوز امپراتور نشده بود و یه فرمانده ارشد بود، استعداد این جوون رو دید و گرفتش زیر پر و بال خودش. چطوری؟! ایشون اومد بلیزاریوس قصه ما رو کرد سرباز شخصی و گارد خودش! اینطوری شد که خیلی سریع تر تونست از نردهبون قدرت بره بالا و بلاخره...
اولین فرماندگی یک لشکر! وقتی ژوستینین در سال 527 میلادی به سلطنت رسید و رسما شد امپراتور بیزانس، باید خودشو به بزرگترین رقیبش یعنی امپراتوری ساسانیان و دشمن دیرینه بیزانس ثابت میکرد. پس چیکار کرد، گفت همین بلیزار خودمون رو میفرستم یه درس حسابی بهشون بده! اینطوری شد که بلیزاریوس به مرز شرقی اعزام شد تا اوضاع رو سر و سامون بده. و واقعا هم درخشان اومد بیرون! نبرد دارا، اولین نبرد بزرگ بلیزار در برابر ابرقدرت فعلی جهانشون بود که این آزمون رو بلیزاریوس با سربلندی پیروز شد!
(تصویر: آرایش و تحرکات نبرد دارا (530 A.D) شاید براتون سوال پیش بیاد که ساسانیان با اون همه قدرت چطوری شکست خوردن؟ خب... : بلیزاریوس توی نبرد دارا چیکار کرد؟ اومد برای کاتافراکت های ساسانی و سواره های سنگینشون خندق کَند و باعث شد که اسب ها راحت نتونن حرکت کنن و تحرک آزاد و سریعشون رو ازشون گرفت! و اینطوری شد که تونستن ایرانیان رو از قلعه دارا به عقب برگردونن. به هرحال، بیاید ذرهبین رو دورتر کنیم...
بعد از نبرد دارا بود که بلیزار داستان ما یهو معروفیتش ترکید و همه متعجب بودن که آقا ایشون کیه که تونسته ایرانیان رو توی 25 سالگیش شکست بده؟! دیگه بعد از این شد که کل بیزانس روی بلیزاریوس ما، حساب میبردن! تا اینکه... در تاربخ هرچیزی یک 'تا' دارد...
نبرد کالینیکوم! (تصویر) خب اگه فکر کردی که ساسانی ها بعد از اون شکست آروم میشینن، زهی خیال باطل! بعد از شکست سهمگین فرمانده بارسمانَس و پیروز داخل نبرد دارا و تنبیه و شکنجه شدن شدیدشون به دستور شاهنشاه قباد اول... هزارَفت، فرمانده شیردل ایرانی، دقیقا در 19 آپریل 531 بعد از میلاد، یعنی تقریبا یکسال بعد از نبرد دارا، ارتش ایران رو منظم و تقویت کرد و زد به دل سوریهی بیزانس! دو قوای بزرگ، هردو 20,000 نفر! در دشت سوریه، که دقت کنید، در دشت های سوریه اتفاق افتاد و اینسری ایرانی ها بودن که زمین نبرد رو انتخاب کرده بودن، پس برتری جغرافیایی داشتن! نبرد برای بلیزاریوس بشدت غافلگیرکننده بود، جوری که تا به خودش اومد، دید کاملا افتاده تو دل کاتافراکت های ساسانی گیر افتاده و ایرانیان از جناح راست دارن بشدت بهش فشار میارن! در تاریخ نوشته شده: اینقدر شکست بلیزاریوس فاجعهبار بود، که حتی نتونست اسبش رو از نبرد خارج کنه؛ فقط با چند نفر، اونم با پای پیاده از نبرد تونستن جونشون رو بردارن و در برن! بعد از این نبرد، روم شرقی (همون بیزانس خودمون) مجبور شد 5,000 کیلوگرم طلا (خیلیه ها!) به ساسانی ها باج بده تا بتونه ایرانی ها رو راضی به یک صلح کنه.
درسته که شکست، فاجعهبار بود، اما رومیان و مخصوصا پادشاه ژوستینین اینقدر شیفته پیروزی قبلی بودن که بلیزاریوس ما رو بخشیدن و چیزی بهش، نگفتن. خب... ادامه بدیم: مردم که از بی عدالتی و شکاف طبقاتی بین بازرگانان و مردم عادی خسته شده بودن، توی کنستنتپول (قسطنطنیه یا استانبول امروزی) شورش کردن و شعارشون این بود: "نیکا! نیکا! (یعنی: پیروز شو! پیروز شو!) که بخاطر همین این شورش به اسم شورش 'نیکا' معروف شد. شورش نیکا خیلی بزرگ بود! حدود 30 هزار نفر از مردم عادی میومدن بیرون و بنا های تاریخی رو آتیش میزدن و میگفتن که ژوستینین باید سرنگون بشه و برادرزادهی یک امپراتور پیشین باید پادشاه بشه! خب پس، چیشد؟ این مردم ساده هم رفتن تو یه زمین مسابقه و کل نمایشگاه مسابقات رو بستن و شروع کردن به تاجگذاری اون پادشاهی که میگفتن باید جانشین ژوستینین بشه. فشار رو پادشاه خیلی زیاد بود، چون بیرون کاخش کلا داشتن شعار میدادن و محاصره کرده بودنش، پس بلیزار ما رو که اتفاقا تازه از جنگ شرق برگشته بود رو مامور کرد که بره و شورش رو سرکوب کنه. بلیزاریوس غلاف ها رو محکم کرد، اسب های تازهنفسش رو برداشت و تاخت به سمت دل جمعیت که کجا بود؟ هیپودروم! (همون نمایشگاه مسابقه ای که داخلش داشتن تاجگذاری میکردن.)
متاسفانه، این یک لکه ننگ تاریخی توی کارنامه بلیزار ما هستش... بلیزاریوس سواره نظام هاش رو برداشت و کل راه های هیپودروم رو بست، و بعدش رفت داخل و هرچی آدم بود به دستور شخص شخیص بلیزاریوس قتل عام شد. (حدود 30 هزار نفر انسان نیمهمسلح و غیرمسلح، یعنی یا سلاح های کوچیکی داشتن، یا اصلا سلاحی نداشتن که از خودشون دفاع کنن.) بعد از این اتفاق، ژوستینین سلطنتش رو مدیون بلیزار بود، اما ته دلش یه شک و ترس هم از بیرحمی بلیزاریوس ایجاد شد....
خب آقا بعد از همه این ماجرا ها، ژوستینین 15 هزار نفر داد دست بلیزار گفت آفریقا رو بگیر. (مرتیکه با 15 هزار نفر؟! خجالت نمیک-) خلاصه که ایشون رو فرستاد سمت وندال ها. (وندال ها تقریبا یه قرن بود که کارتاژ یا شمال آفریقا رو تصرف کرده بودن. کارتاژ برای بیزانس خیلی مهم بود. خوره های تاریخ میدونن که یهزمانی هانیبال بارسا به شهر روم حمله کرد و نزدیک بود فتحش کنه، پس فتح وندال ها یجورایی یه انتقام تاریخی بود برای بیزانس یا 'روم' شرقی.) خب خب، داشتن با کشتی از مدیترانه عبور میکردن، که یکی از سرباز ها گفت: قربان، حالا چطوری میخوای جلوی سوارهنظام های قوی وندال ها رو بگیری؟ بلیزاریوس گفت: خندق، داداش. خندق!!! آره، اینطوری شد که وقتی پیاده شدن اولین کاری که کردن دوباره خندق کندن، چون میدونستن این وندال ها وحشین، یهویی میان! واقعا هم همین شد! با 50 هزار نفر وندال ها بهشون بهو حمله کردن، اما وقتی خوردن به خندق ها، عقب نشینی کردن. بلیزاریوس هم که فرصتطلب، راه رو روشون بست، شهر رو تصرف کرد. بعد از این گلیمر، پادشاه وندال، حدود 30 کیلومتر دورتر از ارتش بلیزار چادر زد. بلیزاریوس هم بدون هیچ معطلی ای سوارهنظامش رو فرستاد و نزدیک روستای تریکامارون (که اسم نبرد هم از همین گرفته شده: نبرد تریکامارون.) ، جنگ راحت بود، سواره نظام های بیزانس آهنین بودن و جلوی ارتش وندال ها رو گرفتن، سربازان مزدور هون (Hun، آره، از قوم آتیلای هونی!) هم پشت ارتش دشمن رو گرفتن و کل ارتش رو با خاک یکسان کردن! اینطوری بود که تو کمتر از یکسال رویای صدساله رومی ها رو بلیزار ما واقعی کرد! شمال آفریقا دوباره به روم برگشت!
میگن اونقدر امپراطور ژوستینین ذوق کرد که بلیزاریوس رو گذاشت روی واگن و توی قسطنطنیه براش رژه رفتن! تقریبا این مراسم شبیه یه تاجگذاری بود! ولی خب... وقتی سپاه های وندال رو غارت کردن، بلیزار دستور داد که طلا ها و جواهرات رو بفرستن قسطنطنیه، اما سربازای امپراطور این ثروت رو گرفتن و ژوستینین گفت بره توی خزانه های دولتی، بلیزاریوس هم بهش تهمت زدن که داره دزدی میکنه، درحالی که قصد بلیزار اصلا این نبود و خودشم میخواست اینارو به دولت بده. به هرحال، بلیزار چیزی نگفت، چون وظیفهش براش مهمتر از جایگاه و طلا بود.
ژوستینین بعد از این جنگ ها، خیلی شجاعت پیدا کرده بود، پس گفت بریم و شهر روم رو هم تصرف کنیم! (خب بیزانس، روم شرقی بود، بعد از فروپاشی روم غربی که اتفاقا شهر روم هم داخلش قرار داشت، بربر ها بهش حمله کردن و کل ایتالیا و روم غربی رو صاحب شدن.) پس بلیزاریوس به سمت غرب رفت، با 7500 سرباز. اول رفت جزیره سیسیل رو گرفت، دشمن که از شهرت بلیزار خبر داشت، شهر رو بدون مقاومت باز کرد. البته یکیش یکم مقاومت کرد، تو چندروز تصرف شد. کل سیسیل ظرف چندروز فتح شد! بعدش، رفت سمت جنوب ایتالیا. شهر ناپل، که اتفاقا نفوذ بهش خیلی سخت بود، شروع کرد به مقاومت کردن! حالا بیا و جمعش کن، سربازای بیزانس نه میتونستن ازش برن بالا، چون دیوار هاش بلند بود، نه میتونستن همینطوری حمله کنن، چون شهر خیلی محکم بود. پس یه سرباز شجاع به اسم «پائولو» تصمیم گرفت از فاضلاب خشک شده شهر، به داخل شهر بره و دروازه رو باز کرد. شهر ناپل هم آزاد شد! حالا راه روم باز شده بود! بربر ها ( که اسم اصلیشون اینجا اوستروگوت ها بود.) خودشون مشغول جنگ با فرانک ها بودن (توی منطقه فرانسه امروزی تقریبا). پس نیروی زیادی واسه مقابله با ارتش بیزانس نداشتن. منابع میگن تقریبا 4 هزار تا سرباز داشتن فقط. حالا وقتی هم که بلیزاریوس شبانه رسید به روم، خود مردم در روم رو براش باز کردن! رومیان به زادگاهشون برگشتن، شهری که یک قرن بود یه ژنرال رومی به خودش ندیده بود... روم، آزاد شده بود، ولی حالا روم واقعا دست یک حکومت رومی بود! به هرحال، بلیزار دستور داد به مردم آذوقه بدن، دیوار ها رو ترمیم کنن و منتظر اومدن دشمن بمونن. ویتگیس، پادشاه بریر ها با 30هزار سرباز تازه نفس اومدن و دور تا دور شهر رو گرفتن. بربر ها راه قنات ها رو بستن، قحطی راه افتاد چون آرد هم تموم شده بود... اما بلیزار ما که تقریبا یه نابغه بود، دستور داد که کشتیهاشون رو به سمت رودخونه تیبر (به لاتین: Tiberis) ببرن و با نیروی گردش آب آسیاب های شناور درست کنن. حالا مردم روم هم آب داشتن هم آرد! بربرها خسته و گرسنه عقبنشینی کردن، محاصره عظیم روم (537-538 میلادی) تموم شد!
بلیزاریوس به پایتخت بربرها، یعنی راونا رسید. بربرها ترسیدن و گفتن بیا به ما امنیت بده، ماهم ازت حمایت میکنیم. بلیزاریوس هم گفت: به به! زوزَه کباب! (شوخی کردم، ولی درسته، با حیلهگری قبول کرد.) آقا این تا داخل پایتختشون شد، همشونو دستگیر کرد و راونا رو هم گرفت! (ای آدم زرنگ!) خلاصه که ایتالیا کاملا فتح شد، اما...
بجای اینکه ژوستینین ازش تشکر کنه، مقام ارتشش رو ازش سلب کرد و انداختتش زندان! چون خیلی شکاک شده بود و میگفت نکنه بیاد جای من رو بگیره؟ نکنه اگه دوباره بهش پیشنهاد تاج و تخت بدن قبول کنه؟ پس اینکار رو کرد، تمام اموالش رو هم مصادره کرد. تاریخنگاران میگن اواخر زندگیش یه آرامش نسبی داشت اما تو فقر و گدایی زندگی میکرد...
چه جالب🤧
🤧
عالی بود خیلی خوشم اومد میدونی من زیاد درمورد روم اطلاعات ندارم بعد که ایتالیا گرفته شد دوباره بربر ها گرفتنش یا مون دست بربر ها؟