برای بهتر کردن حالتون.
اینک، دلگرمی، طعمِ عبث دارد... دیگر کدام گره از کارِ این جان گشاید؟ آن زمان که آرزویِ دستی یاریگر، بال میکشید، آسمانِ بخت، از یاریام دریغ ورزید. اگر از احوالم میجویی، به درختی بنگر، که تیغِ تبر، جانش را خراشید، اما نهیبِ ایستادگی، او را از پای نینداخت
این زندگیِ بیرحم، هر دم، با تازیانهیِ رخدادهایِ ناگوار، گواهی میدهد که "این قصه، تازه آغازِ دردی بیکران است." ما جهان را به پلیدی آغشتیم، تنها تا در آیینهیِ خویش، "پاکتر" جلوه کنیم؛ جنگها برپا کردیم، به نامِ "صلحِ ابدی"؛ دروغها سرودیم، زیرِ لوایِ "مصلحتِ عالی"؛ و اینک، با لبخندی که زهرِ تصنع دارد، از فردایی سخن میرانیم، که خود، ویرانگرِ آن بودهایم.
برخی آدمها، در زندگیات میمانند؛ نه از سرِ انتخاب، که تنها از آن رو که راهِ گریز را نیافتهاند. و خاموشی، گاه زیباترین پردهی پایانیست
آنچه را "شورِ زیستن" میخوانند، گاه خود بهانهای رفیع برای آفتابِ مرگ میشود. میزانِ رنج، همواره ترازوِ پنهانِ ارجِ آن خواهد بود.
تا زمانی که خود، آیینهای پاک نباشی، تصویرِ نیکی را در دیگران نخواهی دید. قلبی که بندِ توقع را بگسلد، هرگز به بندِ ناامیدی گرفتار نخواهد شد.
تا زمانی که در فصلِ پیشینِ زندگیات غرق شوی، دفترِ جدیدِ هستی، هرگز گشوده نخواهد شد. فقط آنگاه که زندگی، پرده از خیالهایت برمیاندازد، درخواهی یافت که بودن، نه رؤیا که عینِ واقعیت است.
گمان میبری این بار، از پا خواهم افتاد؟ چه باک... نگاه کن، آرامشی عمیق در جانم رخنه کرده، آرامتر از هر نبضی که در سینه مردگان خاموش گشته هراس دارم از آن خندههایِ بیدغدغه، که بذرِ اشکهایِ آینده را در دل میکارند
نظرات بازدیدکنندگان (2)