انتشار: 4 هفته پیش تعداد رأی‌ها: 2
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم؛ شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده‌ام..
لینک کوتاه

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

نظرات بازدیدکنندگان (11)
  • می‌دونم دیوونگیه، کاربری که هیچی ازش نمی‌دونم.
    ولی دست از سر خواب‌های ما بردار. دو سال گذشت، جان عزیزم که شمایی موهام سفید شد، من تموم شدم این خواب‌هات تموم نشد.

  • دو تابستون از اون خواب گذشت و من هنوز بهت فکر میکنم)

  • دیشب دوباره دیدم تو خواب یه تصویر مبهم
    از اون کسی که انگار بود جزئی از من؛
    از اون کسی که واسم شد آخرین عشق اول؛
    می‌خوام پیداش کنم و بگه چی‌شد قولمون آخر؟!
    میگردم دنبالت دور جهان،
    می‌پرسم از زمین و زمان،
    می‌پرسم از هرکسی که بود و هست،
    از عابرای هشیار و مشت...
    به‌دنبالتم‌ تو هر خاطره‌ام..حتی تو کاغذ باطله‌ هم!
    می‌خوام پیدات کنم تا بگی «پشیمون شدی» تا برم...

  • کامنتام اینجا جوریه که انگار سه ساله عاشقم
    واقعا شعر زیاد دارم، بالاخره باید یه جایی خرجشون کنم

  • تا ابد مال تو باشم، تو نرفتن بلدی؟
    بلدی تکیه کنم، جا نزنی، رد نشوی؟
    من اگر شکوه کنم، دست گرفتن بلدی؟
    بلدی دل ببری، عشوه کنی، ناز کنی؟
    غیر از این‌ها تو بگو، ناز کشیدن بلدی؟
    خواستم شاعر چشمت بشوم، پرسیدی؟
    بیتی از عشق بگو، شعر سرودن بلدی؟
    چشم تو سوژه نقاشی امروز دلم...
    بنشین پلک نزن، خوب نشستن بلدی؟
    دو سه خط عشق برای دل عاشق بنویس؛
    همه دار و ندارم، تو نوشتن بلدی؟

  • فقط یک سال گذشته امکان نداره اینقدر انسانی روم تاثیر بزاره💔💔

  • منطق الطیر‌ترین مغلطه مطلق من
    منطقت منتقم منطقه عشق من است🗣🗣

  • میترسم سال دیگه، وقتی که برمی‌گردی، نه من آدم قبلی باشم نه تو.
    چطور ازت بخوام که از آخرین صحبتمون، توی ۱۶ سالگیت، هیچ تغییری نکنی؟ چطور میتونی توی اوج نوجوونیت بعد از دو سال ثابت بمونی؟

    • یک روز می‌آیی که دیگر من دچارت نیستم
      از صبر ویرانم ولی..چشم انتظارت نیستم..

  • ئه‌ترسم بمرم داخ له دڵم بێ.

  • سعی کردم بمانی و بریدی، به درک
    کارمان را به غم و رنج کشیدی، به درک
    به جهنم که از این خانه فراری شده‌ای
    عاشقت بودم و هرگز نشنیدی، به درک
    فرق خرمهره و کوه را تو نفهمیدی چیست
    جنس پاخورده بازار خریدی، به درک
    دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
    سادگی کردی و از دام پریدی، به درک
    عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
    می‌کشی از ته دل آه شدیدی، به درک
    بی‌من این راه تو را گم‌تر از این خواهد کرد
    مدتی هست به بن‌بست رسیدی، به درک

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.