
آدمها گاهی آنقدر آرام فرو میریزند که هیچ صدای شکستی به گوش نمیرسد؛ فقط چشمهایشان، هر روز کمی غروبتر از دیروز میشود. عجیب است؛ بیشتر دلها نه از نفرت، که از زیادی دوستداشتن و بیپاسخ ماندن، به ویرانه تبدیل میشوند. و غمانگیزتر از همه، اینکه انسانها اغلب وقتی به ارزش یکدیگر پی میبرند که میانشان، فقط سکوتی مانده باشد که دیگر هیچ نامی را صدا نمیزند.

در جهان فرمان کوروش اولین منشور بود سر به تعظیمش سراسر بابل و اشور بود سینه ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد پشت بخت النصر را ساییده و بر خاک کرد ما از اسلاف همان خونیم از آن ریشه ایم پاسدار نام پاک پارس تا همیشه

به پایان شب سیه، اشک راهی گشود ز دل، قصهی اندوه پنهانی سرود چکید از مژهها، درد بینام و نشان ولی در دل تاریک، چراغی فزود مبادا که بترسی ز شبهای بلند که هر شام سیه، وعدهی صبحی نمود اگر گریه، رفیق دل خسته شدهست همان اشک، سحر را به دل آورد زود پس از هر شب غم، روشنی از راه رسد که پایان سیاهی، نفس آفتاب بود

گاهی انسان آنقدر مهربانی میکند که دستهایش از بخشیدن خالی میشود، اما دلش هنوز پر از زخم میماند. و روزی میرسد که مهربانی دیگر راهی به قلبها پیدا نمیکند؛ گویی جهان، زبان مهر را از یاد برده است. آنجا، انسان بیصدا فرو میریزد؛ نه با فریاد، که با سکوتی عمیق. درست شبیه درختی که سالها ایستاده بود و سرانجام، بیهیاهو در آغوش باد شکست.
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟ _خیام

آدمها شبیه آسماناند؛ گاهی آفتابی، گاهی ابری، و گاهی آنقدر بارانی که هیچکس از طوفان درونشان خبر ندارد. هر انسانی جهانی از حرفهای نگفته است؛ لبخندهایی که از درد گذشتهاند، و سکوتهایی که از هزار واژه بلندترند. شاید هنر انسان بودن، نه در بینقص زیستن، که در ادامه دادن باشد؛ با دلی که بارها شکسته، اما هنوز برای مهربانی جا دارد.

می میرم صد بار پس مرگ تنم می گرید باز هم تنم در کفنم زانرو که دگر روی تو نتوانم دید ای مهوش من! ای وطنم! ای وطنم ! _ یوشیج

به کجاها برد این امید ما را؟ نشد این عاشق سرگشته صبور نشد این مرغک پربسته رها به کجا می روم یارا؟ به کجا می برد مارا؟ ره این چاره ندانم به خدا؛نشود دل نفسی از تو جدا به هوایت همه جا در همه حال به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال غم عشقت دل ما را به کجاها برد بالا؟

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار میکوبیم یا روی طاقچه میگذاریم! یک وفاداری کاذب، خود ما به عکسهایی که به دیوارهای اتاقمان میکوبیم نگاه نمیکنیم یا خیلی به ندرت و تصادفا نگاه میکنیم. ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آنها عادت میکنیم. عکس، فقط برای مهمان است. این را یادتان باشد که؛ ذرهای در قلب، بهتر از کوهی بر دیوار است...

«ما مثل جزیرههایی هستیم که در یک اقیانوس بیکران از سیگنالها و نورها غرق شدهایم؛ هرچقدر هم که با کلمات و صفحههای شیشهای سعی میکنیم پل بسازیم، باز هم در سکوت عمیق درونمان تنها میمانیم. بزرگترین تراژدی ما این است که در میان هزاران صدا، هنوز هم کسی را نداریم که معنای واقعی سکوت ما را بفهمد؛ ما در ازدحام جهان، تنها در حال گمشدن در خودمان هستیم.»

«درد اصلی ما اینه که همهچیز رو خیلی زیاد میخوایم، اما هیچچیز رو نمیتونیم نگه داریم. ما عاشق لحظهها، آدمها و زیباییها میشیم، ولی میدونیم که همهشون مثل سایه، یه روز میرن. ما همیشه در حال باختن به زمان هستیم، حتی وقتی داریم خوش میگذرونیم.»

«بزرگترین درد ما، این است که قلبهایمان بیش از حد بزرگ هستند و دستهایمان بیش از حد کوچک؛ ما با تمام وجودمان میخواهیم تمام زیبایی جهان را در آغوش بگیریم، اما متوجه نیستیم که زندگی، مثل ریگهای کف دست است؛ هر چقدر هم که با عشق و استیصال بیشتر مشتمان را محکمتر کنیم، بیشتر از میان انگشتانمان به درون تاریکی زمان میلغزد.»

حرف ها از جنس آب اند. یکجا بند نمیشوند. هرطور شده جاری میشوند و به جایی که باید برسند میرسند. ما فکر میکنیم حرفها که از دهانها بیرون میآیند در گوشها دفن میشوند، اما اینطور نیست. آنها از گوشها وارد مغزها میشوند و چرخی میخورند و دوباره از دهانها بیرون میزنند. وقتی حرف میزنیم باید مراقب باشیم از انصاف و عدالت دور نشویم چون حرفها هنگام عبور از لابهلای دندانها تیز میشوند و زخمی میکنند و باعث میشوند تلخیها و کدورتها تا دم پنجرهها جلو بیایند.

همه عجله دارند! مردم به معنایی در زندگیشان نرسیدهاند به همین دلیل پیوسته شتاب دارند که آن را بیابند به فکر اتومبیل بعدی، خانهی بعدی و شغل بعدی هستند…بعد میبینند که اینها مقولاتی تهی و بیمعنا هستند از این رو به دویدن ادامه میدهند. از کتاب سه شنبه ها با موری«میچ آلبوم»

همیشه مهمه که بدونیم چه زمانی چیزی به پایان خود رسیده بستن دایره ها، بستن درها، به پایان رساندن فصل ها، مهم نیست به اون چی بگیم. چیزی که مهمه اینه که اون لحظاتی را در زندگی که تمام شده اند در گذشته رها کنیم. از کتاب زهیر«پائولو کوئیلو»
یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مینهای خنثینشدهای هستند که در میدان وسیعی دفن شدهاند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم خاردار کشیده شده است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بیاحتیاطی محض کسی برود آن طرف سیمها و یکی از آنها منفجر شود و زندگی را -که خیلی هم چیز معرکهای نیست- حداقل برای مدتی، از آنچه هست تحملناپذیرتر کند. از کتاب بهترین شکل ممکن «مصطفی مستور»