چند بار دیگه باید این نقش رو بازی کنم؟ چند بار دیگه باید قبل از حرف زدن، همه جملهها رو تو ذهنم مرور کنم؟ همون لحظه که فکر میکنم کسی متوجهم نمیشه، نگاهت رو از اون طرف جمعیت میبینم. نگاهت آروم از پشت شیشههای مات میاد، انگار شیشه داره ترک برمیداره. انگار کسی برای اولین بار داره به خودم نگاه میکنه، نه به نقابم. توی چشات سکوتی میبینم که حرفای نزدهم رو میشنوه. شاید تنها راه نجات یه ماهی بیرون از آب، پیدا کردن ماهی دیگهایه که خودش یه روز تو خشکی بوده.