خاطره
axgne3 5 ماه پیش

چند بار دیگه باید این نقش رو بازی کنم؟ چند بار دیگه باید قبل از حرف زدن، همه جمله‌ها رو تو ذهنم مرور کنم؟ همون لحظه که فکر می‌کنم کسی متوجهم نمیشه، نگاهت رو از اون طرف جمعیت می‌بینم. نگاهت آروم از پشت شیشه‌های مات میاد، انگار شیشه داره ترک برمی‌داره. انگار کسی برای اولین بار داره به خودم نگاه می‌کنه، نه به نقابم. توی چشات سکوتی می‌بینم که حرفای نزده‌م رو می‌شنوه. شاید تنها راه نجات یه ماهی بیرون از آب، پیدا کردن ماهی دیگه‌ایه که خودش یه روز تو خشکی بوده.

خاطره
axgne3 5 ماه پیش

دلم می‌خواست مثل یه ماهی توی آب راحت و روان باشم. ولی همیشه احساس می‌کنم مثل یه ماهی بیرون افتاده از آبم ،نفس‌هام تنگ می‌شه و قلبم انگار می‌خواد از قفسه سینه‌م دربیاد.همه دور هم خندیدن و گرم گرفتن. منم وسطشونم. ولی انگار یه دیوار شیشه‌ای کدر دورم کشیدن. صداهاشون میاد ولی گم می‌شه. دستامو نمی‌دونم کجا بذارم. به لبخندم فکر می‌کنم، نه زیادی مصنوعی باشه، نه زیادی جدی. همه‌چیز شده یه محاسبه‌ی سخت ذهنی.از بیرون شاید آروم به نظر بیام، ولی تو دلم یه طوفانه. مدام از خودم می‌پرسم...(بعدی رو بخونید)

توییت
axgne3 5 ماه پیش

و اکنون . پس از گذشت این همه روز ، هنوز در خیال هایم مرور میکنم : ای کاش هیچگاه حضور خود را پشت سرش فاش نمیکردم . ای کاش ساکت می ماندم و اجازه میدادم بی خبر عقب بیاید شاید انگاه به اغوشم می افتاد . و من ، فقط برای یک لحظه گرمای وجودش را بی حائل حس میکردم . . بی انکه سخنی گفته باشم بی انکه خجالت سرخ رویی ام را بگیرد . فقط یک تقارن ناگهانی یک تماس بی صدا یک افتادن نرم در استانه‌ی رویا . تنها یک فرصت بود .. فرصتی خاموش و بی‌حرف تا اندکی نزدیک‌تر شوم .