
این که بالا گرفته در آفاق، نیست فوج کبوتران سپیده؛ که در این بام میکند پرواز. رقص فواره های رنگین نیست، اینکه از دور میشکوفد باز. نیست رویای بالهای سپید، در غبار طلایی خورشید؛ این هیولای رفته تا افلاک، چشم وحشت گشوده بر سر خاک، نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ، دود و ابر و است و خون و آتش و مرگ! -فریدون مشیری






















