فقط کافیست خودت را رها کنی. وقتی زیر سقف بیکران و پرستارهی آسمان دراز کشیدهای و به آن نقطههای نورانی خیره شدهای، کمکم احساس میکنی آسمان دارد به صورتت نزدیک میشود. بعد، وهمی از چیزی که حتی نمیتوانی نامش را بدانی شاید بینهایت، شاید سیاهی محض آرامآرام وجودت را در بر میگیرد. همزمان با وزش باد و خشخش برگها و شاخههای درختان، انگار در آن حس گم میشوی. دیگر چیزی از خودت باقی نمیگذاری و تمام اندیشهات را در برق نگاهت، رو به عمقی نامعلوم، به یادگار میسپاری.





















