روزی شاعری غوعا کرد/ با نفس هایی گرم/ قلم در دست/ نوشت و چنان گفتش که/ تا شقایق هست زندگی باید کرد/ حال بدان ای شاعر/ شقایق م.رده است ای شاعر/ این لب خشک زمین / سال هاست آب ندید ای شاعر/ حال بگو شاعر جان/ حال که یارم رفته است/ حال در این تهاجم این درد ها/ چگونه زندگی باید کرد/ یا که اصلا تو بگو/ چرا زندگی باید کرد/ شمع آخر به پایان می رسد شاعر/ ورنه داند زندگی باید کرد/ تو کجا ها دیده ای/ دلی بی عشق دوام آوردست؟ شاعر: خودم (خوشحال میشم نظرتون بگید)
کاش می شد آدمی این غم را رها کند یا که می شد آدمی با بغضی رها شود کاش می شد آدمی بی درد زندگی کند یا که با یک دم نفس از زندگی رها شود کاش می شد آدمی از خاطرات دل بکند نه که با خاطره ای دلتنگ آغوشی شود کاش میشد آدمی دل را نبندد به کسی این به از آن است که او همدم خاموشی شود ( شعر از خودمه قشنگه؟)
در این خرابه ی دلم نام تو را صدا زدم من تمام کوچه را یاد تو را پرسه زدم دل گفتا که چرا نامش را صدا زدی تو ز بهر بیوفا خود را به هر دری زدی؟ گفتم فکر نمی کردم بیاد ویران کند فکر کردم آمده خرابه را آباد کند هر بار که من دیدمش با دیگری گفتمت او هستش با دیگری حال خواهم باز هم نامش را صدا زنم خواهم ز بهر بی وفا خود را به هر دری زنم شاعر: خودم ( قشنگ شده؟)