اگه یه کتاب بنویسی راجب کسی که عاشقش بودی و بهش نرسیدی، صفحه ی آخرش چی می نویسی؟
| اتمام مسابقه | 1405/03/28 |
| ظرفیت مسابقه | 100 شرکت کننده |
| نحوه تعیین برنده | جایزه : 1000 امتیاز و مدال توسط لایک کاربران |
«تو همان داستانِ ناتمامی بودی که هیچوقت نقطهی آخرش گذاشته نشد؛ و شاید برای همین است که ذهنم هنوز، بیخواب و بیاجازه، میانِ خاطرهها پرسه میزند تا پایانی برای عشقی پیدا کند که قرار نبود تمام شود، اما هیچوقت هم کامل نشد.»
«دوستت دارم، نه برای مالک شدنت، که برای رنگین شدنِ روزهایی که چشمانت را در خیالم دیدم. به تو نرسیدم، اما تو به تمامِ آرزوهایم رسیدی. خدا را شکر که تو در این دنیا بودی، حتی اگر برای نفس های من نبودی. حالا می روم تا عشق را جایی دیگر خرج کنم، اما ته دلم همیشه یک صندلی خالی برای تو هست. تو هیچ وقت مال من نبودی، اما عشق به تو همیشه مالِ تمامِ لحظاتِ خوبِ زندگیِ من بود. خداحافظ ای قشنگترین قصه ی ناتمام من... ممنون که بودی.»
«هنوز هم گاهی، وقتی باران میبارد، به این فکر میکنم که کاش آن روز، توی آن خیابان خیس، برگشته بودم. کاش یک بار دیگر اسمش را صدا زده بودم. کاش... کاش... اما کاشها برای آدمهایی است که هنوز امید دارند. من فقط خاطرهها را دارم. و خاطره، حتی برای گریه کردن هم دیر میرسد.»
«آخرین جمله را نوشتم و کتاب بسته شد. تنها چیزی که بسته نشد، زخمی بود که نام تو را داشت.»
تا ماه ها پس از رفتنش عدهای با لباس های تیره به خانهام میآمدند و با لبخند های دل گرم کنندهشان که باعث میشد یخ بزنم سعی در دلداری دادنم داشتند. میخواستم فریاد بزنم: دست از سرم بردارید!تنها دلیل غم من شماهایید! عش.ق من نرفته! اما حرف زدن با جماعتی که نمیشنوند چه فایدهای دارد؟ آنها نمیفهمیدند که نرفته بود... نمیتوانست که برود. نمیتوانست چون هنوز عاشقش بودم نمیتوانست چون قول انگشتی داده بود نمیتوانست چون...خداحافظی نکرده بود! وای عجب مزخرفی نوشتم🤣
همه ی داستان ها پایان خوشی ندارند ، ولی حداقل خوشحالم در آغوش تو جان دادم محبوبم:)
هرچند که باشد،عشق این است. عشق میتواند انسان را نابود کند،عشق میتواند انسان را بخنداند عشق میتواند پایان ناپذیر باشد و عشق،میتواند کوتاه باشد...
و روح من دفن شد در مقدمه کتابی که تو در پایانش نیستی:)
تقدیم به کسی که جوهر قلمم به خاطر او مینوشت،اما نمیدانست که روزی خشک میشود..
تا اید جای خالی ات در گوشه ای از قلبم باقی خواهد ماند...
"کلمات شاید برای وصف تو به اتمام رسیدند اما، ذهن من طالب هر صحبت بی خاتمه از فاصله است"
همه چیز گذشت و همه چیز میگذره .... نمیتوانم فراموشش کنم ؛ اما اگر باری دیگر دیدمش ، مجبورم بی تفاوت از کنارش بگذرم جوری که انگار اورا نمیشناسم ، هرگز او را ندیده ام و اون اتفاقات نیوفتاده ؛ حتی اگر اون اتفاقات ، دلیل پریشانی امروزم باشد .... (اولین بارمه عاشقانه مینویسم اگر بده ببخشید)
به نقطه ی آخر رسیدم؛نقطه ای که فقط برای این کتاب است.
عشق من غیر ممکن بود زیرا تمام روانپزشکان، مردم، کتاب های مقدس، دوستانمان، خانواده هایمان و حتی خودت آن را زشت ، مشکل و یک هوس زود گذر نامیدید 🌙
دیگر ، آن مو های آشفته اش و آن چشم های خیره به من را هرگز ندیدم
و حالا که این کلمات به انتها رسیدهاند، میفهمم که نرسیدن، پایان راه نبود؛ بلکه یک سبک ماندن بود. من تو را در تمام نرفتههام، در تمام حرفهای نگفتهام و در تمام لحظههایی که میتوانستیم باشیم و نشدیم، حفظ کردم. این کتاب را اینجا میبندم؛ نه برای آنکه تمام شوی، بلکه برای آنکه اجازه دهم در امنترین جای ذهنم، همیشه همانطور جوان، همانطور خندان و همانطور بینقص باقی بمانی.تو در دنیای من، به زیباترین شکل ممکن اتفاق افتادی.همین برای یک عمر دوست داشتن، کافی بود.
The end For me and you
من به تو نرسیدم، اما از دوست داشتنت چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ یاد گرفتم که بعضی عشقها برای ماندن نیستند، برای تغییر دادنِ آدماند "چه خوب که دوستت داشتم؛ حتی اگر قسمتِ هم نشدیم."» (زیادی تو فاز نویسندگی ام🤡)
غروب زیباست اینطور نیست؟
همیشه تو سریال های مثلث عشقی، نفر دوم به چشم نمیاد و نفر اول همیشه برندست
او رفت و این مهم نیست..... آدم ها می آیند که بروند....
عشق یکی از خطرناکترین احساسات در بین احساسات انسانی است عاشق شدن خطرناکه عشق مثل زهری است در شیشه ای زیبا
من همچین چیزی رو تجربه کردم ۵ ۶ سال پیش همینجا اشنا شدیم و خب بعدش اومدیم تو بقیه اپلیکیشنا و بعد بیرون قرار گذاشتیم ولی خب خطاب به خانومی "من فقط یکم خوشبختی میخواستم ولی تو اونو" ﴿کارما در کمین است♡ ﴾
شاید بنویسم. به امید دیدار دوباره با چشمان او.
تا ابد عاشق او خواهم بود... حتی اگر نگاهم نگاهش را لمس نکند، حتی اگر میان ما فرسنگ ها فاصله باشد ، من همچنان از دور عاشق او خواهم بود و در پی عشق او عاشقانه جان خواهم داد..
تو تنها حقیقتی بودی که زندگیاش کردم ولی هرگز بدستت نیاوردم بماند که سهم من از تمام این عشق تنها خاکستری در دل آتش شعله ور بود که هرگز برای من روشن نشد من در سکوت این پایان هنوز هم خواستار تو هستم نه برای حسرت از دست دادنت بلکه برای خوشبختی ابدی
و من با چشمهایی باز دیدم که تمام تلاشهایم برای عشق عبث بوده است و او، دگر رفته است.
با آرزوی موفقیت برای شخص x که تونست بهم نشون بده عشق چیه و چقدر میتونه آدمو عوض کنه وآسیب بزنه.....x عزیز خوشحالم ، جوری که انگار زباله بره سطل زباله ها♥️♥️
مینویسم : در دنیایی که هزاران مال و جان وجود داشت در زوال شانس خود به یاری که در گوهر وجود خود پنهان کرده بودم نرسیدم زیرا در بودن او در این دنیا گنجی بود برای تمام عالمیان و من لیاقت این گنج را نداشتم .
خونه به کلاغش نرسید..
«به دروغِ من، به بیخیالیِ من، به رفتنِ من…بخندد. او خوشبخت است، و من در این خوشبختیِ او، به قیمت “هرگز نرسیدنم”، تا ابد گم شدهام. این داستان عشق من بود: “من باختم تا او ببرد.”»
باشد که خیالمان را باد ببرد (خودمم نفهمیدم چی گفتم به رومنیارید)
تاریکی مطلق خودم را به روشنایی که به همه میتابد و من را پس میزند ترجیح میدهم
«شکست عشقی، پایانِ یک داستان نیست؛ بلکه فروریختنِ تمامِ دنیایی است که با دقتِ تمام، بر اساسِ حضورِ یک نفر، بنا کرده بودی؛ تا زمانی که یاد بگیری چگونه با ویرانههای آن، دوباره از نو، معماری کنی.»❤️🩹
امیدوار بودم بتوانم بدستش آورم مانند تمام دارایی هایم اما نتوانستم نمیدانم لیاقتش را نداشتم یا سرنوشت چیز دیگری بود ؛ یاد او مانند یک یادگاری در روح و خاطراتم حک شده است و او تا ابد من را دیوانه وار به گذشته میبرد دلم نمی خواهم به عقب بازگردیم و یا دوباره به آن دوران فکر کنم ولی چیزی وجود دارد به نام خاطرات ...
درسته ما پیش هم نیستیم ولی من در اولین روز سفر خود به نیویورک به او فکر میکنم .... در اولین روز دانشگاه ، در اولین روز سال جدید ، در اولین بار رفتن به کتابخانه نیز به آن فکر میکنم ،،،، درسته ما خداحافظی نکردیم ولی خب داستان عشقمون تموم شد .....
صفحهی آخرش مینویسم: همه میگن تو فقط یه کاراکتری ولی من دوست داشتم واقعی باشی و باهات ازدواج کنم
و در آخر پروانه های قلبم آرام گرفتند و تو هنوز میان پر های آنان باقی ماندی:)
شاید در جهانی دیگر دست های ما به هم برسد...
توی چند خط پایانیش مینوشتم من او را هنوزم توی اعماق ذهنم میبینم ولی خیلی از چیز ها امکان پذیر نیسن.
شاید اگر کمی شهامت به خرج میدادم و احساساتم را بیان میکردم،داستان این کتاب اینگونه نبود. شاید هرگز چنین کتابی نمی نوشتم و افسوس نمیخوردم.ولی میخوام او تا ابد بداند شخصی اورا دوست داشت...اورا دوست داشت و فقط جرئت بیان احساساتش را نداشت! اما میدانید اگر زمان هم به عقب بازگردد بازهم نمیتوانم حرفم را بگویم،حتی با اینکه میدانم پایان چگونه است و دیگر ❤️❤️❤️❤️ نخواهم شد! میدونم خیلی تاثیرگذار بود 😂🤓☕
برای تو همان عزیزی که نفهمید کسی همیشه در انتظار نیم نگاهی از سمت او بود
گاهی بهتره که درباره کلمه ای الکی حرف نزنیم بجاش با کاری که انجام میدید معنا شو نشون بدیم مگه نه ؟!
صفحه آخر مینوشتم بدرود🤡
و آن کس که قلب مرا زنده کرد همان کس هم قلب مرا کشت💔
و در اخر همانند من و او با عشق غریبه شدم
کتاب را میبندم. نه برای اینکه فراموشت کنم، بلکه برای اینکه تو را در امنترین جایِ قلبم، همانجایی که نه گذر زمان به آن دسترسی دارد و نه واقعیتهای تلخِ روزگار، به حالِ خودت بگذارم. : ) آره ))))
او همانند فرشته بود ، ولی دست سرنوشت خواستار رویارویی شیطان و فرشته بود
?Maybe in another life
مینویسم هر کسی از این دنیا چیزی برداشت.من دست برداشتم...💔
و آموختم که همهچیز آن طور که دوست دارم پیش نمیرود
ولی کاش اون روزا که امتحان سختی داشتیم و دعا میکردم تصادف کنم تو راه مدرسه تصادف میکردم و این روز رو نمیدیدم که بخوای بری میدونم فراموشم میکنی اما اینو حداقل کاش بدونی که فراموشت نمیکنم
و اون هیچوقت نفهمید.
ازتو بهترم هست و اگه الان پیش هم نیستیم کسی نبودی که براش بجنگم
لینک کوتاه
توجه!
محتوای این بخش توسط کاربران تولید میشود. پیش از انتشار، محتوا بهصورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی میشود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.
انقدر متن هاتون قشنگه که میشه با همشون یه کتاب منتشر کرد!!!!
ممنون از مشارکتتون❤
سال ها از این ماجرا گذشت، زمان زیادی را پشت سر گذاشتم اما هیچ وقت، چهره خوش سیما و صدا قوی اش را از یاد نبردم . گویی در صدایش جادویی نهفته بود...
چه قشنگ!!! مثل پروفایلت
ممنونم🌷